میخواستم نگاهی به خلاصه ای از نوشته های دکتر کاشی که قبلا تهیه کرده بودم بندازم، رفتم و در عالم وبلاگ های بلاگ اسپات قدیم غرق شدم. 

پسرفت بدی کردم نسبت به پیشرفت سنم در زمینه ی وبلاگ نویسی. قبلا برام مهمتر بود و حتما بعد از خوندن یک متن و ارجاع به اون چیزی مینوشتم. به هر صورت پیر شدن، پشت کنکوری بودن و  مطالعه ی جانبی و ذوق یاد گرفتن نداشتن تاثیر واضح خودش رو میگذاره.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢



زنان میخونم در توضیح علت تغییرات خلقی دوره ای زنان مینویسه: استروژن باعث افزایش سروتونین و شادی و پروژسترون باعث افسردگی میشود.

باور کنید تغییرات ذهن و خلق آدم همین قدر ابلهانه ست. این روانشناسا و روانکاوها، هی به پر و پایش میپیچند. روانپزشکا (ی ایرانی البته) کارشون درسته که به ملت در عرض 3 دقیقه بدون هیچ صحبت و پیچیده کردن ماجرا دو تا قرص میدن برو نوروترانسمیترهات رو درست کن!.

استروژنم بالا بود قدیمها، فکر کنم که باید اعتراف کنم احتمالا علت شادی و امید و انرژیم این بوده نه مثلا درست زندگی کردن. 




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢



یه فیلم دیدم که از اولش غر میزدم این فیلمهای هالیوودی درباره ی موفقیت چیه و ...

ولی عجب دنیای غنی و تکان دهنده ای دارد این فیلم ها . کل ماجرا این بود که دختر کوچک خانواده میخواد بانوی اول آمریکا بشه و در راه رسیدن به این آرزو خانواده میفهمن باید تنها برای همدیگه مهم باشه.  چه ساده.  چه قشنگ.  درمان افسردگی با تنها درگیر شدن با زندگی واقعی و پرماجرا و متحرک ( تولید اندورفین درونی)‌ و شور ناشی از برداشتن قدمی برای ....

اونقدر ماجرای خوب زندگی کردن ساده است که نوشتنم نمیاد

مفهوم اخلاقی- عملی ناگفته ای رو باقی نگذاشته این هالیووووووود.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱



چهار تا سی دی آهنگهای مشهور قدیمی فرنگی گرفتم به نام Old songs . اکثرا light اند. خیلی خوبه، همون که دنبالش میگشتم.



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱



با دو تا از دوستان صمیمی بیرون بودیم و درباب شخصیت هم از منظر یکدیگر صحبت میکردیم. آ که سالهاست با هم دوستیم این طور من رو توصیف کرد. هنوز شگفت زده ام از توصیفش و مینویسمش تا بعد بیشتر درباره اش فکر کنم:

ذهن منطقی ای داری که دربست تسلیم و هماهنگ با معیارهای عقلانیت مدرنی شده است.  نمیتونی تصور کنی که افراد میتونن سیستم های منطقی-فکری دیگری بجز این مدل داشته باشند که به همون نسبت کارامد و درون سازگار هم باشد. مثلا نمیتونی هیچ وقت زندگی یک خانم خانه دار رو با علاقه و همدلانه درک و فهم کنی.

امضای "خود" ت رو نمیشه پای زندگیت دید و آدم بیشتر باید تو رو از روی دوستانی که داری بشناسه.  خیلی براساس اجتماع و روابط اجتماعیت تعریف میشی و دنیای درونی و تنهایی کمرنگی داری. تو قوانین تحمیلی جامعه رو دربست پذیرفته ای.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠


 

هنر/جهاد اکبر آن باشد که آدم در این جامعه زندگی کند و تبدیل به یک موجود پیچیده و پر عقده نشود.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩



بهله!

به علت نداشتن ثبات رای معذرت میخوام. نکته اینه که من وقتی یه چیزی که شاید سالهاست در ذهنمه ولی درباره اش صحبت نکردم رو به زبون می آرم تازه میفهمم چی دارم میگم و تازه میتونم ازش گذر کنم :

فاطمه ی عزیز. حداقل 10 سال از دوران نوجوانی تو گذشته و بهتره جدا بی خیال تمام احساس های قوی آرمانگرایانه و مبارزه طلبانه ی اون دوران بشی. احساس هایی که 10 ساله داری قدم به قدم به اشتباه بودنشون پی میبری و عملا هم اکثر کارهات رو کنار گذاشته ای.  نمیخوام مثل تمام نسل گذشته ی خانوادت آخرش بگی: کاش از همون اول طور دیگه ای زندگی کرده بودم.

یعنی عملا آدم شاید همون آدم قبلی باشه، اما این حس که من یه موجود خاص با اهدافی اجتماعی و متعالی و متفاوتم و مثل شما آدم های معمولی که در روزمره ی زندگی غرقید نیستم اشتباهی ست تاریخی و خیییییییییییلی بد. یعنی خیلی بد ها،کشیدم که میگم!

من یک آدم کاملا سودگرا ام که فقط به فکر اینم که خوب و درست و خوش زندگی کنم . 

آیا؟؟؟؟!!!!



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩


 

من خیلی آدم گیرنده ای شده ام،‌ دائم منتظر محبت و لطف دیگرانم. اما قول میدم یکم که وضعیتم خوب بشه، یکم خوشحالتر بشم و روی پای خودم بیاستم، منم بدم.

واقعا چی داریم بجز همین حمایت از همدیگه، همدیگر رو در این سرما گرم کردن و احساس مورد قبول واقع شدن و دیگران رو با تمام وجود پذیرفتن و بی پناه نبودن. 



واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸



چقدر دوست داشتم برم یه جای دور و تنها 

از اول شروع میکردم. شاید اون موقع میفهمیدم چی رو اصالتا میخوام

...............

البته واقعا بعید میدونم چیزی به اسم خواستن اصیل و ذاتی وجود داشته باشه و ما و "خود" چیزی جدا از این منظومه ی روابط اجتماعی باشه ( نظر ساده شده ی رورتی که خیلی با دوگانه انگاری افلاطونی مخالفه)



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸


 

من واقعا نمیدونم که آیا در پس این جهان و وقایعش معنایی هست یا نه. معنا در این لحظه به معنی وجود خدای به وجود آورنده نیست. بیشتر نظرم به رویکردِ (فکر کنم) چالمرز ست که میگه آگاهی مثل جرم و زمان یک عنصر اولیه طبیعت است. از وجود معنا این منظور رو دارم که آیا تنها ما انسانها و همین چند گونه ی اخیر حیوان هستیم که آگاهی داریم یا کل سیستم جهان هم آنقدر پیچیده هست که واجد آگاهی شده باشد. 

آیا جهان در مقابل نیک و بد ما بی تفاوت است و آیا همه ی وقایع و رویدادها تصادفی بیش نیست؟.

بیشترین چیزی که اجازه نمیده در این باره رسما صحبت کنم و تنها تبدیل شده است به یک سوال درونی این ایراد بی پاسخ است:

تو این سوال رو داری؟ منم سوالم اینه که آیا در کره ی مریخ کوتوله های قرمزی زندگی نمیکنند که زندگی ما را تحت کنترل دارند!!.

جواب خود من به سوالم اینه ( که به هرکی گفته ام به قول طبسی ها "بر سرم ورجقیده!"): تنها گذر زمان و تجربه ی مستقیم زندگی میتونه به ما بگه که آیا همه چیز بی معناست یا گاهی در پس وقایع معنایی و هدفی وجود داره.

این حرف رو راستش از اح. گرفته ام: وقتی 18 سالم بود میگفت: من نمیفهمم این جماعت بسیجی ( و به نظر من هر فرد به یقین رسیده ای) چطور در سن 20 سالگی به عین الیقین میرسن و به کنه ذات جهان پی میبرند و پس از اون دیگه تنها کار نکرده ای که براشون باقی میمونه هدایت دیگران به راه راسته.  از اونجا و بعد از سخرانی شاید 7 سال پیش آ.ملکیان درباب حضرت ابراهیم به این نتیجه رسیدم که در شک بودن و بر لبه بودن و هر لحظه دوباره این سوال و دوباره هر سوال جدی رو از خود پرسیدن راه درسته.

یک سال بعدش هم آ.طالقانی سخنرانی ای داشت و میگفت: در فلسفه هیچ گاه به یقین نمیرسیم، تنها در لحظه یکسری گذاره ها را به عنوان پیش فرض غیر قابل اثبات میپذیریم و بعد بر مبنای اون یک نظام فکری را برای مدتی بنا میکنیم و باهاش زندگی میکنیم. بعد از مدتی هم کلا نظام رو خراب و از نو بنایی را میسازیم.   این طرز زیستن و این نسبی گرایی هم به نظرم جذاب و خوبه.

چون اکثر دوستانی که ورجقیده اند (چه دوستان کاملا دیندار و چه خود در گیر و چه لاییک) بیشتر از این منظر به قضیه نگاه کرده اند که تو باید تکلیفت رو معلوم کنی چون وگرنه نمیتونی ازدواج کنی. منم خیلی حرفشون رو جدی نگرفته ام.  و راستش با خودم گفته ام تا زمانی که هنوز کمی آرمانگرایی نوجوانانه و حس مبارزه در وجودم هست و به راه واقعیت و زندگی عقلانی کاملا وارد نشده ام : به درک!!  (در طول این سالها قدم به قدم دست از این آرمانگرایی برداشته ام، خوبی ها و ضرر های فراوانی دارد.)

در واقع بر اساس مشاهدات اجتماعی تجربتا یک نتیجه بدبینانه در مورد افراد گرفته ام:

اکثر آدمها سریعا دوست دارند جزو گروه و حزب و مرامی بشن. نه به خاطر اینکه به نظرشون اون کار و تفکر درسته بلکه عمدتا به این خاطر که از مزایای گروه استفاده کنن. چون اکثرا روی رفتار دخترها و زنان فکر و دقت میکنم، میتونم بگم برای اکثر خانم هایی که دیده ام مسائل نظری و فکری و گروه در درجه ی چندم اهمیت است و آنچه مهم است پیدا کردن کسی ست به عنوان همسر . که البته امر طبیعی و درستی میبود و نشانه ی سلامت روانی و واقع بینی جامعه، اگر و تنها اگر به صورت ناخودآگاه نمیبود و اگر و تنها اگر افراد به این وضعیت معترف بودند و اینگونه نبود که انگیزه های ذکر شده و ادعاهای افراد یک چیز باشد و انگیزه های ناخودآگاه و واقعیشان چیزی دیگر. این بحث جای خود دارد و نیازمند توضیح.

 

اینا رو گفتم چون چند روز پیش با ا. گرامی دوباره بحث مفصل و نیمه کاره ای در این باره کردیم ( تا قضیه جدی شد دیگه ذهنا و روحا ادامه دادن صحبت برام سخت شد!) . ا. آدمی است که به راز دیگر علاقه ای ندارد و رمزهاست که برایش جالب است. گزاره های ذهنی اش کاملا روشن و مشخص اند. نگاهش احتیاج به توضیح دارد که توانش خیلی در من نیست.

من اما با این نگاه او خیلی موافق نیستم. چون آرزو دارم روانپزشک شوم و روان انسانها دنیایی ست کشف نشده و پر رمز و راز و نامشخص. مملو از دغدغه های وجودی و اگزیستانسیال ( بر گرفته از چند صفحه ای که از کتاب فوق العاده روانشناسی اگزیستانسیالِ یالوم خوانده ام و مهمترین چیزی ست که در اولین فرصت بعد از امتحان باید باهاش آشنا بشم).

دیشب در تایید نظریات گرانبار خودم یک کابوس دیدم. خیلی این خوابها جالبند برام و گاهی چقدر تکرار میشود یک مفهوم درشان. با سانسور:

جمعی بودیم (گروه جاز!)و فوتبال بازی میکردیم. خانمی در این میان ضعیف بود و بد بازی میکرد. آخر بازی برگه ای از مقامات بالاتر حزب آمد که همه باید امضا میکردیم برای درخواست مرگ این خانم. شجاعانه! برگه ای که همه امضا کرده بودند رو مچاله کردم و بلعیدم. چون نافرمانی خطر مرگ داشت یکی بهم پیشنهاد کرد که به گروه مخالف (گروه Blues!!) بپیوندم. با خانم ضعیف رفتیم و تماشاچی کنسرتشان شدیم. آخر کنسرت خانمی از اعضای اصلی به عنوان قربانی پایان مراسم رفیق من رو کشت، به طرف منم تیراندازی کرد. فرار کردم و در تاریک حیاط دوران کودکی زیر بته های گوجه فرنگی قایم شدم. خیلی ترسناک بود. از کنارم رد شد. من رو لمس هم کرد، اما پیدام نکرد ( معجزه ای شده بود!!).  

در نهایت میخواستم در خواب به این نتیجه برسم که  1. نباید دل بر هیچ گروهی نهاد. و هر گروهی محلی ست برای رقابت که در آن اعضای ضعیفتر محکوم به مرگ میشوند! ( اینم احتیاج به توضیح داره)  2. اگر درست و برای خود زندگی کنی جهان به کمکت می آید!.

همون طور که گفتم در اینکه گزاره ی دوم بیشتر یک آرزو ست یا یک واقعیت عمیقا شک دارم و جوابی هم جز اجازه دادن به گذر عمر براش ندارم.

فکر میکنم اضطراب مرگ و تمام شدن فرصت و هیچ کار نکردن اصلیترین دغدغه ی اگزیستانسیال من باشد.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸


 

و به رغم، نی زن

راه   خود    را 

دارد اندر پیش



واژه کلیدی :نواها و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥


 

can feel a phoenix inside of me/As I march alone to a different beat/Slowly swallowing down my fear/Yeah, yeah
I am ready for the road less traveled/Suiting up for my crowning battle/This is test is my own cross to bea/rBut I will get there
It's never easy to be chosen/Never easy to be called/Standing on the front lineWhen the bombs start to fall/I can see heavens/But I still hear the flames/Calling out my name
I can see the writing on the wall/I can't ignore this war/At the end of it all/Who am I living for?
I can feel this light that's inside of me/Growing fast into a bolt of lightning/I know one spark will shock the world/Yeah, yeah

 KATY PERRY - WHO AM I LIVING FOR? 



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥



تنها میتونم بگم سخت و جالب است این زندگی. 

میگم: من آدمی بودم که لحظه برام مهم بود. زمانی رو هدر نمیدادم الان به این وضع افتادم. میگه: چه موجود کسالت باری بوده ای.  ای بابا! چه عجیب خوب و بد به هم بافته شده است. 

چه غریب بزرگمان میکند دنیا با ترفندهایش.

مقاومت نمیتوانم. با موج روزگار و حوادث خوشحال و اندوهگین، متحرک و ساکن میشوم. و خوشم که بودن های متفاوت روانی را تجربه میکنم.

چه دلپذیر است اگر در پس این موج ها معنایی هم باشد. 



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥



 

[Billy:] "I hear radio waves in my head."
[Jim:] "You hear radio waves in your head?
Ah! Is there a request that
you have tonight for KAOS?"

Radio waves
Radio waves
He hears radio waves
Radio waves
The atmosphere is thin and cold
The yellow sun is getting old
The ozone overflows with radio waves
AM, FM, weather and news
Our leaders had a frank exchange of views
Are you confused, radio waves
Radio waves
Radio waves
AM radio waves
FM radio waves
Radio waves
Mind-numbing radio waves
Fish-stunning radio waves
Radio waves

Magic Billy in his wheel chair
Is picking up all this stuff in the air
Billy is face to face with outer space
Messages from distant stars
The local police calling all cars
Radio waves
Hear them radio waves
Radio waves
Jesus saves radio
Radio waves
Radio waves
AM radio waves
FM radio waves
All them radio waves

Radio waves
Radio waves
He hears radio waves
Radio waves
Radio waves
Hopeful radio waves
Dopeful radio waves
Russian radio waves
Prussian radio waves
Eastern radio waves
Western radio waves
Testing radio waves
One two
One two
Radio waves
Getting through to you
Morse code radio waves
Tobacco road radio waves
South to Paloma radio waves
Oklahoma City radio waves
Sitting pretty radio waves
Nitty-gritty radio waves
Radio waves

 



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳



بوی جنگ میاد. یکی از دوستان بیتی رو به عنوان وطن دوستی در شعر فردوسی 2011 برام فرستاده بود که خیلی علاقه مندم در فیس بوک نظر سنجی کنم ببینم ملت جوون چند درصد باهاش موافقن. شعر رو برای چند نفر اس ام اس کرده بودم، از بس بهم گفتن بی تربیتِ بی نزاکت جرئت ندارم این کار رو بکنم.

چو ایران نباشد به XXX  ام که نیست 

روم جای دیگر زمین قحط نیست

اگر یک به یک xxx به دشمن دهیم

از آن به که خود را به کشتن دهیم.

برا خودم متاسفم که 70% با این شعر موافق شده ام در سالهای اخیر.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢



دختر لر : جفر، تهرون که میگن شهر قشنگیه؟. 



واژه کلیدی :flash

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢



ج. میگن: 

یکی از علل عمده ی تنبلی در یک خانم اینه که زن ها در سنین 20 تا 45 سال عمدتا شخصیت های وابسته و آویزونی میشن. در این دوره براشون سخته که بخوان با منشا انرژی و اراده ی درونی دست به کاری بزنن و بیشتر احتیاج به حمایت و تشویق یک عامل خارجی دارن. برای همین درصد بالایی از مراجعین فلان استاد رو زنان این سن تشکیل میدن. میان یکم انگیزه و انرژی و راهنمایی میگیرن و میرن دنبال کاراشون.

نکته ی بدیعی رو میگن. حکم کلی و برای همه که هیچ گاه نمیشه داد، اما به نظرم در بسیاری موارد این حرف درسته. 




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱



امیدورام به زودی دست از این نوشتنهای این تیپی بردارم. اما مهمترین واقعیت زندگی ام بود تا چندی پیش. الان خیلی بهترم، شاید کاملا خوبم.  نوشته شده در گناباد 10 روز قبل:

استرس دارم، خیییلی. تا حالا این همه استرس رو تجربه نکرده بودم. دلایل زیادی داره این استرسم: 1. ........  2. تغییر ناگهانی ایدئولوژی  3. کار که جدیدا سخت و پر استرس شده، خصوصا شیفت های شب. با اینکه مرتب میگم مهم نیست اما دوستام که تجربه ی کشیک شب دارن میگن این طور فشرده ایستادن روان آدم رو به هم میریزه. 4.امتحان دستیاری و USMLE و درس نخوندن طی این یکسال و چهار ماه. 5. .........  6. کم کاری تیروئید -که تشخیصم به زیبایی درست از کار در آمد-. 7. شاید تغییر رژیم غذایی به سمت عمدتا گیاهخواری. 

عجب احساسی بود. وحشتناک. حاضر بودم در لحظه بمیرم و پام به گناباد و کشیک نرسه. از دو هفته قبلش فقط میتونستم بشینم و دیوار رو نگاه کنم. حسرت میخورم. آرزوی آرامش دارم. نباید میگذاشتم به اینجا برسه. نشانه هاش از قبل داشت معلوم میشد. کابوس میدیدم.

اما درست میشم . دارم میرم پیش روانشناس و فلوکستین هم میخورم. اول 20 میلی گرم، بعد متوجه شدم که زیاده، تو خواب احساس سبکی و پرواز بدن و سرگیجه میکردم. خدابیامرزه  پدر سازنده ی فلوکستین رو ( اگر رابین هود بودم صبح ها فلوکسیتن از پولدارها میدزدیم و شبها همش رو در منبع آب شهر میریختم). فعلا نصفش کردم. امیدوارم بتونم مهار زندگیم رو در دست بگیرم و درجا نزنم. روابطم با خانوادم بد شده، وقتی نگرانم فقط میخوام تنها باشم. کسی بجز خودم نمیتونه کمکم کنه. حوصله صحبت با پدر، مادر، برادرها و مادربزرگ رو ندارم، با زد اما حرف میزنم. 

ماه پیش کشیک ها خیلی سخت شده بود. پشت سر هم، شلوغ. چند تا هم که اضافه واستادم. واقعا در حد مرگ بود. از اونجا حالم بدتر شد. میتونم بگم تا حالا استرس و اضطراب رو تجربه نکرده بودم ( بجز برای لحظات کوتاهی). 

به هر صورت همه ی مسائل رو میتونم حل کنم، با پنجمی اما نمیدونم چکار کنم.

دوستام اینجا خیلی آرومند، برام جالبه چون کار اونها هم آسون نیست. دختر کار نکرده ی ور دل مامان جونش بزرگ شده آخرش همین میشه.

چه میدونم چه میدونم.  آرزو دارم زمانی از کار کردن کمال لذت رو ببرم و مشتاقانه رفتار کنم



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱


 

 

 به نام خدا

 

در خصوص مراجع سنجش شخصیت خانم فاطمه با آزمون میلون زنان باستحضار می رساند:

-        خودافشایی نامبرده در حد مطلوب بوده است.

-        نامبرده سعی داشته کمی خود را بد جلوه دهد که البته این امر می تواند به معنای کمک خواهی وی باشد.

-        نمره شخصیت نمایشی نامبرده بسیار برافراشته است. این امر در نخستین نظر با رفتارهای وی تناسب ندارد. باید در این خصوص توجه بیشتر نمود که در صورت صحت این تشخیص، رویکرد وی برای دیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن چه رویکردی بوده و آیا کارآمد است یا خودشکست دهنده؟

-        نمره دو خرده آزمون اختلال تفکر و افسردگی اساسی گرچه در حد برچسب زنی نیست اما برافراشته بوده و نیازمند توجه ویژه است.

-        از آنجا که نمرات شخصیت افسرده، افسرده خویی و افسردگی اساسی از برافراشتگی نسبی برخوردارند، به نظر می رسد در جریان درمان باید به آنها توجه نمود. احتمالا عامل اصلی رنج و انگیزه برای کمک خواهی همین مجموعه برافراشتگی ها بوده است.

-        نامبرده باهوش بوده، هوش کلامی بالایی دارد. وی از شخصیت مستحکم و نفوذناپذیری برخوردار بوده و از دفاع های عقلانی سازی و توجیح بسیار استفاده می کند شخصیت اجباری (وسواس فکری) وی برافراشته نبوده و به نظر می رسد باید در مورد وی از اصطلاح تیپ متفکر - ذهنی سخن گفت تا فردی دارای وسواس فکری و شخصیت اجباری.

 

                                                                                                                                                                     با احترام  –   م. ا. روانشناس

......................

ای ول! در خانواده شخصیت نمایشی فراوون قبلا کشف شده بود، اصلا فکر نمیکردم منم جزوشون باشم!.     اولین باره که حاضرم و علاقه مندم دوباره پیش یک روانشناس برم و صحبت رو باهاش ادامه بدم. 

 



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩


 

به نظر میاد باید نظریات گران قدری! که هر از گاهی درباره ی نقاط ضعف زنان ابراز میکنم رو به جمع های خاصی محدود کنم.  

حتی گاهی کسانی که آدم ازشون انتظار داشتن دیدی جنسیتی رو نداره. و انتظار نداره علاقه ای به جمع کردن دلیل برای اثبات برتری های جنسیتی داشته باشن، یکهو از شنیدن این جور حرفها خوشحال میشن .




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥



تشخیص اضطراب و( شاید کمی هم وسواس که اون هم جزو اختلالات اضطرابی ست) برای خودم میگذارم. چند روزی به جد برم دنبال روانشناس و فلوکستین هم 20 میلی شروع کنم،بعد 20-30 روز اثرش ظاهر میشه. یه آزمایش تیروئید هم با توجه به عدم تحمل سرما و سابقه ی مثبت خانوادگی بدم. بعدش هم میرم گناباد تا اون موقع هم بهتره کمتر چرت و پرت بنویسم با توجه به اینکه کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد. 

زد میگه _:شاید دچار بحران معنای میانسالی شدی!     - :عصبانی     _ :نه منظورم بحران هویت نوجوانی بود.

بالاخره یک آدم نرمال طی روز باید یک کار مفید بکنه . نه مثل من که "هیچ" عملکردی مدتی ست ندارم.

ببینم چی کار میتونم برا خودم بکنم. 

خداحافظ شما



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤



میگه بیا حرف بزنیم، این حرف نزدن منو تو، من رو آزار میده

میگم من نمیتونم. یه زمانی مانند شریعتی فکر میکردم: "حرف هایی هست برای نگفتن،‌حرف هایی که سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند". اما الان معتقدم: حرفهای مبتذلی هست که قابلیت گفته شدن ندارند و باید در درون آدم حل و فصل شوند.

دروغ میگم. میدونم که دقیقا نکته ی مهم مغفول و تنها راه ادامه، گفتن همین حرف های مبتذله که هر دو مون میدونیم. اما نه الان.



واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤


 

خدایا ازت متشکرم که در این لحظات طولانی هیچ کار نکردن و نتوانستن، کاری رو به دوشم میندازی که در این لحظه تنها از عهده خودم بر میاد. و معنایی به این زمانها خواهد داد.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳


 

هنوزم به نظرم یکسری رفتارها و کارها در لحظه اشتباهه. اما عدم انجامشون در طولانی مدت باعث ضرر همگانی بیشتری میشه.

کاملا میتونستم آدم بهتری باشم اگر دنیا قوانین و نظم انسانی تری داشت.



واژه کلیدی :forget it

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳



آبجی! پاشو رسیدیم. یه چای بریزم برات، هوشیار شی؟

:)



واژه کلیدی :flash

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳


 

اول "ورود آقایان ممنوع " به علت علاقه به رامبد جوان.  بهش خندیدم

دوم "ورود آقایان ممنوع" به علت انتخاب راننده اتوبوس. به خودم خندیدم.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳



دیشب بر و بچس میپرسیدن که الان به چی معتقدی؟

فکر کردم چه اهمیتی داره که به چی معتقدم در لحظه (البته جواب درست درمونی هم نداشتم)، شروع کردم  سیر فکریم رو طی سالها توضیح بدم که دیدم رفته ام به سمت سیر روانیم و خوبی ها و گیرهای رفتاریم و ... 

به نظرم اشتباها کلید کرده ایم روی ایدئولوژی های افراد و از اصل که وضعیت روانی و احساسی ملت است غافلیم.

.........

با این چند نفر در بازه ای  از 7 تا 3 سال قبل آشنا شده ام. روابطمون فراز و نشیب های سختی داشته. که دیشب هم ذکر کردم قادر به صحبت و گفتن نظرم درباره ی اون فراز و نشیب ها نیستم. متاسفانه هنوز نمیشه و نباید درباره ی وقایعی درست صحبت کرد و بنابراین مسائل در ذهن افراد حل نشده و فضا پر ابهام باقی میمونه.



واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳



از صبح درباره ی مشکلات حقیقتا زیادش، درگیری های عاطفی و روحیش و زندگی خانوادگیش صحبت میکنیم. میگم: آدمها و (شاید) خصوصا زنان موجودات شکننده و حساسی اند.

برای اینکه مکالمه دو طرفه بشه منم درگیری های روحی ای از 5 سال قبل تا اکنون رو برای اولین بار برای یکی تعریف میکنم. یه لحظه کم میاره و البته دلش میخواد بهم بگه: احمق. 

میریم دکتر. دکتر میانسال، آروم، ماهر از آخرین بار که دیدمش PHD پزشکی و لیسانس حقوقش رو گرفته، باهاش صحبت میکنه. فکر میکنم کاش یکی من رو الان آورده بود دکتر. گریم میگیره.

صحنه ی گذر دهنده ای بود، شاید پایانی برای بعضی درگیریهای درونی.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠


 

بنده خدایی مرتب ناشناسانه پیغام میده که من دارم این وبلاگت رو میخونم:

بنده خدا!

1.خیلی بهتر و درست تره که آدم حقوق دیگران را رعایت کنه.

2. با خیال راحت بخوانید، حرف و مطلب خصوصی ای که نخوام کسی بدونه اینجا ندارم. علت اصلی نیمه خصوصی بودن این مکان اینه که اگه آدم برای عموم مینوسه باید سعی کنه وقتشون رو تلف نکنه و به فکر سود خواننده باشه. اما در زمان شروع این مکان هدف من بیشتر ثبت زندگیم و ثبت جریان فکری و روانیم بوده است و بنابراین خاطرات فردی غیر مفید و کسالت بار برای دیگران زیاد مینوسم. و انتظار ندارم اینها برای کس دیگری جذاب باشه. و دیگر اینکه کم رفت و آمد بودن مکان شرایط را برای تمرینی آرام برای کم کردن سانسور در نوشتن و در مواجهه با خود فراهم میکند.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩


low

بعد از مدت ها تلوزیون( یک برنامه جهانگردی) نگاه میکنم. متعجب از چیزهایی که این جعبه ی جادو نشون میده فکر میکنم:

اونقدر کارهای مختلف میشه در این چند سال عمر کرد که این حالت درمونده و در خود فرو مانده و افسرده و ساکن که امثال من گرفتارشیم خجالت آور و بی معناست. البته رهایی ازش اصللللا ساده نیست

م. میگفت انچنان همه این طور شده اند که حس میکنم کل سیستم جهان و تعادل انرژی و این حرفهاش به هم ریخته. از هر کی میپرسی میگه: نفسی میکشیم، همین. حتی اگه بگه خوشحال هستم هم باور نمیکنم.

قسمتیش مربوط به فضای سیاسی ست، قسمتیش احتمالا مربوط به سردرگمی و تغییرات مربوط به ایدئولوژی و مذهب در میان شهرنشینان و بخشیش تامین مسائل زیستی و معیشتی . 

کاش یک آماری از تغییرات وضعیت روانی و فکری مردم داشتیم، اون موقع با درک علل این وضعیت، و با درک گستردگی این بیماری مسری، آدم بهتر با خودش هم کنار می آمد.

نکته ی مهمی که حس میکنم اینه که مردم شهر های کوچکی مثل گناباد یا شاید بسیاری اقشار دیگه بجز قشر متوسط شهری گرفتار این حالت، به این شدت نیستن خوشبختانه.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩



چون است حال بستان،
ای باد نو بهاری
کز بلبلان برآمد
فریاد بی‌قراری

گل نسبتی ندارد
با روی دلفریبت
تو در میان گل‌ها
چون گل میان خاری

ای گنج نوشدارو 
بر خستگان گذر کن
مرهم بدست و
ما را مجروح می‌گذاری

عمری دگر بباید
بعد از وفات ما را
عمری دگر بباید
بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم...
کاین عمر طی نمودیم...
اندر امیدواری، اندر امیدواری، اندر امیدواری...



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩



خیلی ها مثل من میتونستن و نیاز داشتن یک فعال مدنی و اجتماعی باشن در صورت عدم سرخوردگی از تشکل ها و نهادها و فضاهای اجتماعی موجود. بعد از چندین سال کنار کشیدن از همون کارهای ساده ی دانشجویی خودمون میگم:  م. یه پند بهم بده.  م. که همچنان داره ادامه میده میگه: از پیله ات بیا بیرون، دیدی که تنهایی کاری نکردی.   من: نمیام همینجا مفیدترم، هر چند ناشادتر و تنهاتر.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧


 

I was childish and unfair
To you, my only friend
I regret, but now it's too late 
I can't show you any more
The things I've learned from you
'Cause life just took you away 
I'm asking why
I'm asking why
Nobody gives an answer
I'm just asking why 

زندگی آدم وقتی نگاهی عرفانی دارد با وقتی ندارد خیلی متفاوت است، متاسفانه.

But someday we'll meet again
And I'll ask you 
I'll ask you why
Why it has to be like this
I'm asking you why
Please give me an answer 

How it was and it'll always be 
Why it has to be like this
Why we don't realize
I'm asking why
I'm asking why
Nobody gives an answer
I'm just asking why 
Just tell me why Why it has to be like this

By Enigma



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧


 

Runaway to a place where nobody knows

Runaway, gotta let this feeling go

 Running away and running faster

by Cher

متنش نه، ولی آهنگش بد نیست.



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧



زد غرق در نگاه به زنبقها میگه از این دنیا تنها به دو چیز علاقه مندم : تخمه شاهرودی و رنگ بنفش.

1.از دیروز دارم تجزیه تحلیل میکنم اگه دنیایی تخمه شاهرودی را در دست راست و رنگهای بنفش را در دست چپش بگذارم بعدش چی میشه.

2. خوب ابله، پس چرا این اتاق من رو خاکستری و آبی نفتی لباس زندان کرده ای؟.       :)



واژه کلیدی :فرد و واژه کلیدی :forget it

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦


 

ع. کتاب "نظریه بازیها"ی "اریک برن" رو ارائه داد. خودم هم قبلا خونده بودمش اما اون موقع به نظرم چیز مهمی نمیامد. ارائه خوبی بود.

 به نظرم کتاب نکته ی خیلی مهمی را به آدم تذکر میده: اگه نمیتونی با یکی رابطه ای صمیمی، دوطرفه و درست ایجاد کنی. مواظب باش که ناخودآگاهانه مثل اغلب افراد به سمت ایجاد روابط بیمارگون (بازیها) نری. افراد به سمت این روابط میرن چونکه برای ذهن و روان آدم ها نداشتن رابطه و عدم دریافت ایمپالس از جانب دیگران( که مثلا منجر به آلزایمر زودرس میشه)، خیلی دردناکتر از داشتن یک رابطه ی بد و آزارنده است. 



واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥



با یکی از دوستان دانشگاه، فرزند طلاق، که اخیرا به دنبال قطع شدن رابطه ی عاطفی اش با یکی از استادان، توسط زن ایشان، سوئ مصرف کننده مواد شده و اکنون کریستال مصرف میکند، قرار دیدار گذاشته ام. میدونم که میخواد ازم پول بگیره و منم نمیدم. یک نوبت هم رفته کمپ ترک و سه روز بعدش مجددا شروع کرده به مصرف که احتمالا قرار نیست من بفهمم.  

هیچ کس امیدی به ترک ندارد، اما هنوز تشویق و حمایت برای رفتن روی درمان نگهدارنده متادون ممکن به نظر میرسد.

این دوست دانشجو، نزدیکترین معتادی ست که میشناسم.

دایره تنگ میشود.



واژه کلیدی :فرد

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥



1-   -: الو سلام، آقا مسئالهُُُ. بنده فانکشن ندارم. علاقه دارم تمام روز رو هیچ کار نکنم. حکمش چیست؟. 

2- م. میگه شاید مسیرت با روحت بیگانه ست.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥



مکالمات ما حول چه موضوعی میگردد؟.

در بیمارستان حول سختی کار و غیبت فلان دکتر (این صحبتها را اصلا دوست ندارم) و همچنین تعریف ماجراهای خنده دار دور و بر و لهجه ی بامزه ی منطقه و هر از صدگاهی با یکی از همکاران که در زندان هم کار میکند صحبت از سیاست و اعتیاد و با بزرگی صحبت از وضعیت درمان در زمان رژیم سابق.

با دوستان در باب مسائل وجودی و زندگی و ...

در وبلاگ هم که غر زدن دایم

ع. اما آدم خلاقی ست و مکالمه ی جالبی را پیش میبرد. حل مسئله های ساده ی ریاضی و احتمال. همیشه آرزو دارم ریاضی یک و دو را پاس کنم. با وجود بی ربطی موضوع و خنده دار بودنش اما سعی میکنم کمی این مکالمه را جدی بگیرم



واژه کلیدی :رابطه و واژه کلیدی :فرد

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳


 

متاسفانه هم هیچ حرفی برای گفتن ندارم



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :forget it

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢



پ. توصیه میکنه بنویس خاطراتت رو از شهر گ.، خصوصا به جزئیات شخصیت افراد توجه داشته باش.

1. چند تا از بچه های پانسیون رو خیلی دوست دارم. آدمهای مهربان زحمت کش بی ادعای کم توقعِ درونا و فردا معناگرای خواستار سود رسانی به بیمارانشان. یکی کتابخون است و دیگری علاقه مند به عرفان این منطقه. گاهی فکر میکنم روحیه ام به دوستان پرستاری-مامایی شهرستانی بیش از هر قشر دیگری میخورد.

2.

خداییش آدم حالی میکنه صبح به قصد خرید پاشه و تنها با چند کوچه کج روی به زمین های کشاورزی برسه. درسته که مال طبس با درختهای خرما و جویهای آبش چیزی دیگر است اما اینجا هم پر است از شاهین و پیاده روی در این زمینها لذت بخشه.

3. خانم دکتر متخصصی اینجا هست که محبوب مردمه . آدم بسیار باهوش و با حافظه ایست. ویژگی اصلیش اینه که هر مریضی رو اگه یکبار هم دیده باشه با جزئیات کامل تا سالها یادش میمونه. و یادش میمونه کی اهل کجاست و کی با کی فامیله و مردم کدوم روستا چجور آدمایی اند و ... مثلا یکی از یک خانواده رو که میبینه احوال تمام بیمارای قبلیش از اون خانواده رو میپرسه.

من اما مریض از در که میره بیرون یادم میره که ایشون رو کلا دیده ام یا نه!. 

4. رفتم پیش آقای رئیس ای دی سی و برام برنامه ای درسی نوشت. قراره مراقب زمان از دست رفته ام باشم.

5. کلاس با بچه های ترم سه خیلی خوب بود، استقبال بچه ها نسبتا زیاد بود. جالبه که پسرها بیشتر از دختر ها باهام راه میان. به چراییش باید بیشتر دقت کنم.

6. شغل پر مسئولیت و پر استرسی است و داشتن این همه مسئولیت و بزرگ شدن لذت بخش، حالا میفهمم چرا اکثر پزشکان در شغلشون الینه میشن و دیگه خودی جدا از شغل ازشون باقی نمیمونه.

7. تا قبل از این تنها صدای آژیر آمبولانس میتونست از اعماق وجود تکونم بده و کل سیستم سمپاتیکم رو فعال کنه ولی این روزها صدای ضبط شده خانمی که کد 99 (کد احیا) رو اعلام میکنه شده کابوسم. اونقدر صداش بلند و بده و پر از حرفه که در حال خرید در مغازه هم به گوش میرسه.

8. اینجا تازه اهمیت عاشورا در میان مردم رو درک کردم. تقریبا همه ی مردم دستی در این مراسم دارند. شبیه خوانی که فکر نمیکردم واقعا وجود خارجی داشته باشه اینجا با قدرت برپا است. هر روز یکی از روستاهای اطراف نمایشنامه ی عاشورا رو با تعداد زیادی بازیگر از صبح تا شام با شعر اجرا میکنه و تمام مردم اطراف هم برای مشارکت و دیدن جمع میشن. متاسفانه وقت دیدن از نزریک رو نداشتم. آ. میگه من اینجا به اهمیت و تاثیر و کارکرد اجتماعی هیات های مذهبی محلات با ریشه های کهنشان در میان مردم پی بردم. بعد از انقلاب دولت که این اهمیت رو بهتر از جماعت شهری درک میکرد سعی کرد این نفوذ و قدرت رو در قالب بسیج ساماندهی کنه. 

9. همه ی دوستان بهم میگن تو آدم بی وفایی هستی به این معنا که تا وقتی هستی با ملت خوبی اما همین که رفتی انگار کلا افراد رو فراموش میکنی.  واقعیت رو میگن تا حدی متاسفانه، خیلی خوبه ادامه رابطه با یک آدم و نشستن مهری به روزگاران بر دل اما منم ضمن قبول این مسئله میگم دنیا همینه : یکی میاد یکی میره، و مهمتر از چسبیدن به یک فرد اینه که در لحظه از وجود و همراهی با دیگری لذت ببریم.  شاید تنها چیز ماندگار تاثیری باشد که بر هم میگذاریم. اکثر افراد بالاخره ویژگیهای جالبی دارن که بشه برای مدتی حداقل بهشون بها داد و وقت و انرژی زیستی خود را صرف آن کرد.  بعضی ها معدود دوستان صمیمی ای دارند و بعضی ها چون من با همه اند و با هیچ کس نه.

10. م. متاهل از دوستان عزیز به جای مانده از دوران دبیرستان اکنون در روستا تنهاست. م. و من شباهت های زیادی( من جمله نوعی آرمان گرایی نوجونانه) داشتیم.  م. میگوید، علی رغم اینکه برای همه اظهار دلتنگی میکند از تنهاییش در این مکان آرام لذت میبرد. م. روزهایش را با فیلم دیدن و درس خواندن و آشپزی میگذراند.  میگوید: دوران ولگردی در اینترنت برای من تمام شده است. تو هم این دوران را پشت سر خواهی گذاشت.  دوستش دارم و واقعا امیدوارم. به آرامشش و لذتی که از چیزهای ساده زندگی میبرد غبطه میخورم. 



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱



بعد از هشت شب و دو صبح و یک عصر کشیک طی 10 روز، در شلوغ ترین ایام اورژانس، با میانگین 70 مراجع در هر شیفت ؛ تنها این بیت شعر به ذهنم میرسید:


آن‌قدر خسته‌ام
که دراز می‌کشم
و کم کم در خاک فرو می‌روم

آن‌قدر خسته‌ام
که دیگر مرگ هم به دردم نمی‌خورد

از ساعت سه عصر خوابیدم تا هفت صبح روز بعد.

جزو خوش ترین لحظات من است لحظات پُست کشیک. معدود لحظاتی که احساس میکنم کار فرونگذاشته ای بجز استراحت ندارم، معدود لحظاتی که حداقل از نظر کمی از خودم راضی ام و با آرامش کامل و لبخندی بر لب میخوابم.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱



مادربزرگ بیمار شده است.

از این همه رنج و بدبختی و درد که همه باید متحمل بشن متنفرم. از این جهان نیز. از بیمارستان. از بیماریهای ژنتیکی اطفال، از گرسنگی و شبهای برفی ، از نظام غیرقابل گریز آکل و ماکول. واقعا دوست دارم بمیرم و کلا از شر این جهانِ در رنج راحت شم.

در مرگ من هندونه بخورین و شاد باشین.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦



یک جمله ای در این تحلیل های سیاسی جالب بود  و شاید نشان دهنده ی مهمترین مشکل همسنان، نمیدونم از کی:

" جنبش سبز نشان داد که نسل جوان امروز حاضر است جان خود را فدا کند نه به  خاطر آرمانهایی مهم و جهان شمول ( مانند آنچه در جریان انقلاب و میان حامیان گروه های مختلف رواج داشت) بلکه تنها برای ایجاد تغییر در سبک زندگیش ".

(جوابی برای اینکه حالا life style یعنی چی ندارم!)




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥



فکر میکنم ترجیح میدم صبحم رو با نماز خوندن یا هر حرکتی معنا دارتر از بررسی طولانی تاثیر کرم های شب بر پوستم آغاز کنم.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٤



آیا اخلاقی زیستن مطلوب است؟

هر از گاهی یکی از اصول زندگی آدم شکسته شده و یا حداقل مورد شک قرار میگیره.به نظر الان نوبت این سوال است. از تکامل انتظار دارم که این اصل رو زیر و رو کنه.

-وقتی انسان موجودی برتر و باازشتر از باکتری نیست، که شادی و خوشی وی را باارزشتر از سایر جانوران بدانیم. 

-وقتی اخلاق:" فکر کردن به سود دیگران "ست و این یعنی ادعای جدا شدن و دوری کردن از اصل اساسی شکل دهنده ی حیات، یعنی رقابت برای استفاده از منابع محدود.  

-وقتی به قول آقای "و" هر پیام اخلاقی (مثلا بنزین را هدر ندهیم) دو معنا با خود دارد: اگر هدر بدی مجازاتت میکنم/ اگر هدر ندی "یک ابله"ی چون منبع رو برای من باقی میگذاری و من هر قدر که دلم بخواد ازش استفاده میکنم و از تو جلو میزنم.

و پیروی از هر اصل اخلاقی که بر خلاف طبیعت سود و فردگرای ماست، ما را با خود دچار تعارض کرده و یک قدم به تبدیل شدن به موجودی عقده ای نزدیکتر میکند.

-وقتی تکامل با توضیحاتش درباره ی فداکاری آن را تبدیل نوعی ترفند ژنها برای تکثیر هر چه بیشتر خود میکند.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱


 

1- سیستم های ارزشی افراد:

درمانگاه پوست: . دختری به اصرار میخواست داروهای بسیار پر عارضه را تا آخر عمر مصرف کند اما موهایش دوباره بهش بازگردانده شوند. زن جوانی میگفت دیگر نمیخندد تا دور چشمش چروک نیافتد. 

2-  میگم: کاش میشد مردم مهربان و ساده شهر کوچک را آورد و با امکانات و فرهنگ و پیچیدگی شهر بزرگ یکجا جمع کرد.

اکنون 2 شهر و 2 سبک زندگی دارم اما به نظرم آدم باید هر 10 روز از ماهش را در یک شهر و به یک سبک زندگی کند یا حتی بیشتر.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠



کابوسی به این مضمون رو تا حالا سه بار دیدم: آقای ناشناسی (تاکسی ران، بیمار،..) به بهانه ای کم کم بهم نزدیک میشه،من خیلی حواسم بهش و به علت کارهاش نیست و در نهایت در موقعیتی فرار ناپذیر قرار میگیرم و دزدیده میشم. 

 این نشانه ی عدم احساس امنیت جانی در جامعه است.

اما چیزی که میخوام بگم اینه که در این کابوس ها من اصلا از دلیل رفتارها و نیت آقای ناشناس با خبر نیستم. تنها در پایان داستان میفهمم علت اون رفتارهای برنامه ریزی شده چی بوده. انگار ذهن من دو تا شخصیت در خواب میسازه: یکی من و یکی آقای ناشناس که کاملا هوشمندانه رفتار میکنه اما من از اینکه چی در ذهنش میگذره آگاه نیستم اما ذهنم هر دو رو خوب میشناسه. خیلی برام جالبه، این شبیه تجربه ی اسکیزوفرنهاست وقتی فردی کاملا خارج از خودشون باهشون صحبت میکنه و بهشون دستور میده.

یا شبیه تجربه ی افرادی است که در گذشته به خاطر صرع های ناعلاج رابط بین دو نیمکره شون رو قطع میکردن و آزمایشهای هیجان انگیزی وجود داره که نشون میده نیمکره ی راستشون از کارکرد و نتایج نیمکره ی چپشون با خبر نیست.

باید یکم در این باره مطالعه کنم. باید در" آینده" دو کتاب "مکالماتی درباره ی آگاهی" و کتاب غیر خلاصه شده ی " آگاهی" هر دو از سوزان جون بلکمور رو بخونم




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠


 

این برنامه آکادمی گوگوش شده نقل همه جا. برنامه ی قدرتمندی بود و تاثیر زیادی روی ملت گذاشت.

هم خود من اگه نرفتم و آواز خوندن یاد نگرفتم و برای همه نخوندم ... (‌حیف که این ژن پدری صدا به من به ارث نرسید).

هنر مورد علاقه ام موسیقی است و آواز. آواز بیشتر از جنبه ی هنریش از جهت نقشی که در ایجاد حس صمیمیتی فرهنگی،قدیمی و ریشه دار در اجتماعات خانواده و دوستان داره برام مهمه.



واژه کلیدی :نواها و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩



دیروز جلسه ی نقد کتاب ط بود. من از جماعت این غزل پ.م. خوشم میاد و دوست دارم باهاشون باشم. نه به خاطر شعر هاشون که آن نیز هم، بلکه به این خاطر که اینها نمودار بارز یک تشکل صنفی موفق اند برام:

مرتب جلسه دارند ، از شهر های مختلف جمع میشن تا کارهای هم رو نقد کنن. یک عده هم سن های من در بینشون خوب پیشرفت کردند و با تبلیغات خوبی که دارند خواننده های فراوان و قدرت و نفوذ اجتماعی یافته اند. افراد در اون بر مبنای یک استعداد درونی عضو میشوند. بنیانگذارشون دکتر م.م است که بهش پدر غزل پ.م. هم میگن.بزرگانشون وجهه سیاسی اجتماعی دارند و جمعیشون مدتی بازداشت شدن و کلا فعالیت های شعری و فرهنگی مخالف طبع حکومت زیاد دارند. تعداد زیادی از کتاباشون مجوز نشر نگرفته. ماجراهای خاله زنک و زیر آب زنی و پارتی بازی و باند بازی هم که بینشون فراوون.

دیروز نقد کتاب ط بود. همه درباب کتاب و شخصیت و سبک روایت و .. نظر میدادند. انتقادهای مفیدی بود. فکر میکردم چقدر خوب میشد اگر هر آدمی این فرصت رو داشت که هر چند سالی دیگران رو به جلسه ی نقد شخصیت خودش دعوت میکرد و دیگران هم که نقد جزوی از شغلشونه با این صراحت و فهم ایراداتش رو بهش میگفتن.

رورتی یه جایی در فلسفه و امید اجتماعی میگه(نقل به مضمون): اگر علم و ذهن تابو و واژه ی مقدس قرن قبل بود. زبان موجود مقدس این قرن است. زبان تنها برای شاعران نیست که مهم است. زبان دنیای آدم غیر هنری ای چون من رو هم میسازد. 

چندین تا از نقدهایی که به ط شد کاملا به من و نوشته های من هم وارد بود:

یاد بگیر که بجز از زاویه دید خودت از زاویه دید دیگران هم نگاه کنی تا "فضاهای" دیگر رو هم دریابی. آیا همه چیز را باید تجربه کرد تا در نوشته آورد.

نباید تنها در باب خود سخن بگی، اثری از وقایع سیاسی اجتماعی در نوشته هایت نیست.

این نوشته ها یک مونولوگ بلند اند، حتی دیالوگ هم نشده اند.

اگر ما همه اطراف را حذف کنیم و تنها به دغدغه های شخصی خود در یک فضای مشخص بپردازیم، نوشته ها به عجز و لابه و بیان خاطره تبدیل میشوند.

 




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤



کتاب سوسیوبیولوژی پاراگراف تکان دهنده ای داشت به این مضمون: انسان با تفوق نسبتا کامل بر کلیه منابع زمین و کوتاه کردن دست سایر گونه های جانوری از منابع، برای اولین بار در تاریخ حیات -موقتا- توانسته است بدون دغدغه ی شدید گرسنگی و کمبود منبع به سر برد. این باعث شده بر خلاف سایر جانوران که هر گونه اشتباه و سو مصرف منابع باعث حذف گونه و جایگزین شدن رقیب میشود. با اشتباه هم به زندگی ادامه دهد. کتاب مثالهایی از قبایلی که اصولی احمقانه داشته اند اما برای مدت ها دوام یافته اند میزند.

دکتر ا. که عمری را در آلمان سپری کرده بهم میگه: با این شرایط، تو نمیتونی بری خارج. عمرت و سرمایت رو از دست میدی. دست از توهم بردار و برای امتحان دستیاری چند سالی برنامه ریزی کن.

اساسا تو پرم خورد. احساس میکنم در قفس گیر کرده ام. کاملا احساس بچه ای رو دارم که رویاهاش رو ازش گرفتن. با خودم ناامیدانه فکر میکنم: به درک، بی آرزویی و بی علاقه و امید زیستن بدترین اشتباهه. من که تمام عمرم رو در همین جور رویا پردازی ها و اشتباهات کلیدی به دنبال اونها گذروندم، یک سال دیگه هم روش.

اینو میتونم با خودم بگم چون دارم از منابع خانواده استفاده میکنم و در محدودیت مالی قرار نگرفته ام.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳



 

I'm in love with a fairytale, even though it hurts

'Cause I don't care if I loose my mind
I'm already cursed
 
ویولون زیبایی داره.
ویولون صدا و ناله ات روحم را مینوازد.



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳


 

ای خدا، جان من یکم تمرکز و آرامش روانی و توان درس خوندن به من بده که دیگه حوصله ندارم ها . آمین



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢


 

جالبه که من از زمانی که اولین مفاهیم زندگی رو فهمیدم دارم شعار میدم که قصد رقابت با دختر ها در جمع های مختلط رو ندارم و کاملا حواسم به این مطلب هست.

اما واقعیت در جاهایی چیز دیگری است.

...........

چندی پیش با مینا رفته بودیم تهران و در این صحبت میکردیم که چرا شهرستانی ها که میان شهر بزرگ رفتارهای افراطی از خودشون نشون میدن. مثلا آرایشهای غلیظ میکنن. مینا حرف چالبی میزد: قضیه فقط این نیست که تا حالا آزادی نداشتن. قضیه اینه که تا حالا در ولایت خودشون کاملا مورد توجه و زیر ذره بین نگاه تیزبین خاله باجی ها و مردان و زنان شهر بوده اند. میان تهران و نمیتونن این همه دیده نشدن و بی اهمیت بودن و در انبوه جمعیت گم شدن رو تحمل کنن.

از منظری و تا حدی، چونین است وضعیت ما.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢



ع. رو از 9 سال پیش میشناسم. از اونهاست که همیشه علاقه مند بودم باهاش دوست بشم. و از معدود کسانی است که اصلا علاقه ای به برقراری این رابطه نداره.

امروز دوست مشترکی گفت که ع. میگه فاطمه خیلی به آدم گیر میده که چه کار میکنی و کجا میری و با کی هستی و چی میخونی و این ها آدم رو معذب میکنه.

جالبه که این توجه نشون دادن به دیگری و زندگیش رمز من در ایجاد دوستی با افراد ست. اولین بار بود کسی از این کار انتقاد میکرد. 

امشب با چند نفر از دوستان بودم و هیچ سوالی از کسی نپرسیدم و فقط کمی بازی جمعی کردیم و لحظه ای رو در کنار هم سپری کردیم. چه شب خنکی بود!.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢


 

این روزها خوشحالم

اما رسما مجددا اعلام میکنم که جماعت من دیگه حوصله خیلی چیزها رو ندارم.

پیری ست و آرامش طلبی



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢


 

خاموش کردن مبایل برای چندین روز

از لذتها و نیازهای اولیه زندگی ست



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۱



رشته ی اول پزشکی، چشم است چون تعرفه ی چشم پزشکان به طرز نامتناسبی بالا است مامان که در نظام پزشکی است میگه چون اولین تعرفه نویسان عمدتا چشم پزشک بودند و کسی جرئت نداره الان این فرآیند رو تغییر بده. به همین بلاهت به همین خوشمزگی

ویزیت روانپزشکان از فوق تخصص هم بالاتر است چون قانونه که حداقل زمان ویزیت 20 دقیقه باشه. اما کجا، حداقل 4 دقیقه بیشتر نمیشه.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥



سعدی از اونهایی است که حتما باهاش آشنا خواهم شد. خدا خیر دهاد کیارستمی رو با کتاب "ز دست خویشتن فریاد"اش که در راه تهران ساری بلند بلند با همسفران خواندیمش.

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمیتوان کرد، الا به روزگاران



واژه کلیدی :فرد

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥



حرمت نگه دار

دلم

گلم




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥


 

فردا میرم گناباد و استرس دارم

استرسم مرتبا هر ماه کمتر میشه اما همچنان قویا هست.  خوشبختانه استرس خسته شدن از کشیک ندارم چون جسما آدم قوی و غیر لوسی هستم، استرسم از نادانی است. میدونستم شرایط اینطور خواهد بود و از عمد خودم رو انداختم اورژانس تا شاید این وسط کار یاد بگیرم.

ای لعنت به این سیستم آموزش ( جهت تمرین برای نشانه گرفتن خشم به سمت خارج از خود)



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤



2 تا چیز دیدگاه من رو عوض کرد: اینکه نیروهای بالا دست اهمیت دارند یا نیروهای پایین تر

یکی تکامل( با تعریف یک ژن به عنوان نیروی شکل دهنده همه چیز) و دیگه فیس بوک ( با مشاهده ی دیگر افراد واقعی جامعه و تجربه ی مستقیم چگونگی شکل گرفتن یک اجتماع بدون کنترل آقا بالاسر)




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤



1. من میتونم تا ابد بشینم و چرت و پرت و نظریات و تجربه و درد دل و .. اینجا بنویسم. چون یک وبلاگ شخصی است و هدفم هم شناخت خودم، ثبت زندگی فکری و روحیم و مهمتر از همه نیاز به مکانی برای درد دل کردن (حتی بدون داشتن مخاطب، درددل کردن با کامپیوتر حتی!) است هیچ معیاری برای اینکه چی رو نباید بنویسم ندارم. معیار میخوام!

2. این روانشناسی علمی است رشد نیافته و کم مصرف( در حال حاضر) به نظر من.  چیزی است ادامه سنت اعتراف نزد کشیشان (البته ریشه داشتن چنین عملی در رفتار پیشینیان شاید نشانه ی ضروری بودن آن برای افراد است). روابط دو نفره ی افراد رو تبدیل میکنه به غر زدن و نالیدنی دو طرفه و ماجرا شرح دادن و از افسردگی ها و بدبختی ها گفتن و ...

واقعا صرفا میتونم بگم : و ما چه دانیم که چه کار و صحبتی مفیدست و کدام نه

3. افتخار من در زندگیم این بوده که این نیاز به شرح ماجرا و درد و دل کردن رو از عرصه ی روابط واقعیم بریدم و آوردمش اینجا. حداقلش اینه که وقت دیگران رو تلف نمیکنم و دیگه اینکه چون نمیتونم همه چیز رو بنویس، به نوشتن پند و اندرز و حکمت یافته در هر ماجرا در اینجا کفایت میکنم. فایده ی دیگرِ بسیار مهمش این بوده که چون اکثر وقایع تنها در ذهن خودم ( با کلی سختی و تکرار) حل و فصل میشه میزان قضایای خاله زنکی زندگیم کم است.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤


 

احساس امنیت روانی و دوست داشته شدن، از طرف خانواده و جمعی دوست، از بزرگترین نعمتهای زندگی است.

نبودش باعث پر رنگ شدن رای و نظر دیگران و زیستن برای خوش آیند آنها میشه.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤



ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده صید و صیاد رفته باشد




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳


 

خواب دیدم یه بسته مداد رنگی 36 رنگ برا کادو خریدم. همون حال و هوای کودکی و همون قیمت ها و رنگها. خوش گذشت بر آورده شدن این آرزوی قدیمی.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳


 

جماعت من دیگه حوصله ندارم

دیگه از نیک و بد گله ندارم

گرچه از دیگرون فاصله ندارم

کاری با کار این قافله ندارم




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳



ط میگه: من در سالهای گذشته یا عصبانی بودم یا خوشحال ولی یک دو ساله که غمگین و ناراحت از دست خودم هم میشم و دوست دارم برگردم به گذشته ام.

من: ااا! من تاحالا عصبانیت رو تجربه نکردم، یا خوشحالم یا درحال فحش دادن به خودم.

خییلی برام جالب و عجیب بود تجربه اش. یکی مثل من تمام خشمش رو نشانه به سمت خودش میگیره، و یکی مثل ط تمام هدفش روی به دیگرانه . دو رویکرد کاملا متفاوت با عوارض و نتایج متفاوت. تاثیر تفاوت این دو بر اعتماد به نفس فرد و میزان آزاری است که به دیگران میرسونه.



واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳



نهار میخوردم و با خود فکر میکردم چه عجب چند لحظه ای آرامش یافته ام.

یاد 5 سال قبل افتادم که آثار آ.ملکیان رو با بچه ها میخوندیم : هدف انسان آرامش است و شادی و امید

چقدر بحث کردم که این آرامش یعنی چی و این حرفها مساوی است با سکون و ... اون موقع اونقدر آروم بودم که برام عجیب و بی معنی بود یکی چنین چیزی رو هدف آدم قرار بده.

چی شد این وسط ؟



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱


 

1. ابتلا 7.5% افراد بالای 30 سال به دیابت. خیلی زیاده

2. به بچه هایی که جلوم نشستن و آروم کتاب میخونن نگاه میکنم. کاش میشد یکدفعه رو میز بیاستم و بلند سمفونی مولانا رو فریاد بزنم .

3. از دوران دبیرستان یکی از برنامه هام این بوده که با یک روانکاو و روانشناس در ارتباط مرتب باشم. پیش 5 نفر هم با کلی امید تا حالا رفتم اما هیچ کدوم رو بیش از یک جلسه نتونستم تحمل کنم. دیروز ط. یکی رو معرفی میکرد. شاید یه سر بهش بزنم. نمیدونم باید پیش خانم برم یا آقا که راحت حرف یزنم و قبولش داشته باشم. حیف که ملت برخلاف مدارکشون، کارشون رو بلد نیستن. اگه تهران بودم با معرفی احمدعلی و محمد پیش صنعتی یا مرجان کاویان میرفتم.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸



بابای من از اون آدمهاست که اگه از بعضی کاراش اعصابت "اساسا" خورد نشه و کلا باهاش قطع رابطه نکنی و باهاش راه بیای چیزهای اساسی ای ازش یاد میگیری (حداقل برای من اینطوره).

چندین ساله هر سال بهترین استاد توسط دانشجویان شناخته میشه و من الان که دارم کار میکنم به جرئت میتونم بگم تنها کسی که حرفاش مرتبا حین کار یادم و به کارم میاد بابامه. اگه سر راندهای شبانه اش مرتب بری، آخر سر یاد میگیری که: 1. به بیماران مثل یک ماجرای کارآگاهی نگاه کنی و بخوای مشکلشون رو کشف کنی 2. دنبال کار مریضات بدوی و کاراشون رو پیگیری کنی 3.از اینکه یکی در زمان غیر اداری و غیر پولی بهت مراجعه میکنه خیلی هم خوشحال بشی. 4.چند تا اصل اساسی رو در پزشکی یاد بگیری و بهشون پایبند باشی: "معاینه از سر تا پا" (بابا مشهوره در بیمارستان که دستاش سونوگرافی است)، آزمایشات روتین، علائم حیاتی. 5.از توش رکتال بدت نیاد و به خاطر مسائل فرهنگی هم اون رو کم اهمیت ندونی  6.به یاد تفسیر ECG علاقه خاصی داشته باشی و مهمتر از همه 7. تلاش کنی چنان دید بالینی ای داشته باشی که قبل از اینکه بیمار صحبت کنه از روی رنگ پوست و چشم و طرز راه رفتن و رنگ ادرار و مخاط دهان و ... حدس بزنی طرف چه مشکلی داره. در واقع بابا بیش از حرف و نظر مردم و بیماران به اونچه خودش میبینه اعتماد و اتکا میکنه.

جدا از نقص هاش، آخرین بازمانده نسلی از پزشکان بهتر از ما تربیت شده در دانشگاه است.

امروز داشتم تعریف میکردم که فلانی از فلانی طلاق گرفته و علتش رو هم اختلافات مذهبی میدونه (که به نظر من معقول می آمد). بابام میگه آره آدم ها اولین کاری که میکنن اینه که تمام نقصهای خود رو پشت سر مذهب میپوشونن و تمام بدی ها رو با تهمت بی مذهب بودن به دیگری نسبت میدن. همیشه به اینجور افرادِ دگم با دیده ی شک نگاه کن.



واژه کلیدی :فرد

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸



میگم: تجربتا به این نتیجه رسیدم که در میان پسرها آدمهای فهمیده بیش از دخترها پیدا میشه

دوستان میخوان بزننم و مدارک زیادی در مخالفت برام میارن.

جدیدا سعی میکنم تفاوت های دو جنس رو درک کنم و پیشاپیش نسبت بهش موضع نداشته باشم، اما این رویکرد تیغی دو لبه است: یک طرف واقعیت را دیدن و یک طرف راضی شدن به وضعیت کنونی.

استادان و نااستادان رو ورق میزنم و اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که برای این آدم چقدر کار و حیات فکری جدی بوده شاید 8 برابر من، و اولین توجیهی که به ذهنم میرسه اینه که خوب کلا برای زنان چیزی که مهمه روابط و زندگی خانوادگی است. شاید درست باشه اما دلیل نمیشه و مطلوبیتش زیر سواله.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧


 

-با ط. قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون و 3.30 حرف زدیم. بعد از 2 سال آشنایی متاسفانه این تنها دومین ملاقات دو نفرمون بود. ط کارهایش روی روال است، میدونه چی میخواد و الان داره براش درس میخونه و از سیر و روند خودش راضی است. منم تصمیم گرفتم (و آرزو دارم) کمی احساس اعتماد به کار و رفتار خودم داشته باشم و باکلاس و منظم "پیش" برم.

-چند صفحه ای از کتاب استادان و نااستادان که ا. معرفی کرده بود رو خوندم، احساس میکنم موضوعش میتونه دغدغه ی من هم باشه. بررسی سیر فکری زندگی، اینکه چی رو از کی یاد گرفته ای، چه کسانی آموزگارند و اینکه چطور میشه به دیگران آموخت.

-میدونم که به درس دادن علاقه مندم و اگه موضوع برای خودم جا افتاده باشه خوب درس میدم.

میدونم که به سرجمع کردن نظرات بقیه درباره ی موضوعی و اگر شد اضافه کردن نظر خودم به آن علاقه مندم (نوشتن مقالات مروری یا بررسی متون پایان نامه ها)

میدونم به دور هم جمع کردن آدم ها و تشکیل دادن گروه علاقه مندم ( تجربیات زیادی در این زمینه دارم و شکست های زیادی هم خورده ام و اشتباهات زیادی هم انجام دادم )

-در گناباد کلنگ یک حرکت جالب رو زدم. اونجا تازه اولین و دومین دوره دانشجویان رشته ما رو جذب کرده، دانشکده تازه تاسیس است و هنوز جو و فضا شکل نگرفته. سردرگمی ای در بین بچه ها به دلایل مختلف مثل نداشتن و ندیدن سال بالایی دیده میشه. من چند جلسه با مسئولان و دو جلسه با دانشجویان صحبت کردم که بیاین و ورودی های یک دوره رو منسجم تر کنیم و گروهی علمی بینشون تشکیل بدیم.

درسته که خودم هیچ وقت نتونستم همدوره ای های خود رو درک کنم و علائق مشترک کمی هم باهاشون داشتم، اما شاید اینجا بتونم به 2 هدف برسم: 1. ایجاد یک جمع 2. ایجاد یک جمع علمی

اینجا واقعا فرصت عالی ای است که تلاش کنم به چند نفر دیگه چیز یاد بدم و تلاش کنم نااستاد نباشم : 1.یاد بدم باید به یک موضوع مشخص علمی علاقه مند شوند و علاقشون رو پیگیری کنند 2. باید خوندن متن انگلیسی درسی را یاد بگیرند 3. با uptpdate کار کنند 4. یاد بدم و یاد بگیرم که چطور یک گروه تشکلیل بدهند.

م. میگفت دیگر اهداف کوچک را به آرمانها ترجیه میدهد.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧


 

به نظر من مهمترین رویکرد برای پاسخ به سوالهایی مثل وجود و عدم وجود امر قدسی و اخلاقی بودن یا نبودن سیستم جهان و اینها تجربه ی مستقیم شخصی زیستن ما است.

اینکه آیا من واقعا و عملا معنایی رو در این جهان لمس میکنم یا نه.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦



فکر میکنم اگه یکم دیگه در این وضعیت رخوت و بی تحرکی فکری بمونم فسیل شم. شاهدش هم اینکه یکی از دوستان گرامی تماس گرفتن و چند تا سوالی که قبلش داشتم بهشون فکر میکردم رو درمیون گذاشتم.

-: ببین میخوای برات کتابهای مربوط به این سوالت که خییلی جالبن رو بفرستم؟

_: نه دیگه در اون حد حوصله ی فکر کردن ندارم، جواب آماده دارین خیرش رو ببینین.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦


 

مباحث تکاملی

سرعت احمقانه اینترنت

پسر راهنمایی ای که همین الان جلوی چشمم تصادف و تشنج میکرد

حاللللللللللللمممممممممممممممم داره از این زندگی و جهان به هم ممممممممیخوره

 



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥



سال 86 ،اون موقع برای آمادگی امتحان پره انترنی پشت کامپیوترهای همین کتابخونه نشسته بودم، اون موقع هم یه آهنگ گوش میدادم و به چیزها و آدمهایی که الان فکر میکنم فکر میکردم. و یه پست مینوشتم.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤


 

حس قدسی، غم وجودی



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳


 

درود به شرکت فا فا

به خاطر محصولات ( نه هم نامی)




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳



آزادی مطلق و مسئولیت مطلق

مسئول مستقیم چگونه بودن خود

از تو خواهم پرسید چرا آنگونه نشدی



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳


 

نوشتن

نوشتن از خود

حتی چرند، چه چیزی باارزشتر از زبان و آگاهی از بودن خود در اختیار دارم؟ 



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳


 

کلا قیافم مرتبا نسبت به اطراف و مسائل و دیگران و اخبار بی تفاوت تر و واکنش ناده تر و خنثی تر میشه. هم بده هم ناشی از آبدیده شدن.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳


 

از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیافزود

زنهار ازین بیابان، زین راه بی نهایت



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳


 

یعنی من از اون آدمهایی ام که یه چیز و کاری رو میگیرن و تا جایی که برا خودشون تهشه میرن و بعد یک دفعه ولش میکنن و دیگه هیچ وقت سراغش نمیرن

حالا یا این از تنوع طلبی است یا جستن و نیافتن نمیدونم



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱


 

نزدیک شدن به درک جایگاه واقعی خود در دنیا (شامل اذهان دیگران) بزرگترین دستاورد برای من در تقابل با خرافه و به قول خاله ی خدابیامرز هپروت میباشد



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠



من هر وقت درباره ی چیزی که مهم میدونسته ام با دیگری صحبت کردم، بعدش به راحتی ازش گذشته ام. نتیجه اینکه رشد وقتی حاصل میشود که فرد توانایی ها و داشته ها و تفکراتش را ابراز و درباره شان شفاف صحبت کند. شرایط محیطی مبهم و مشکوک و رو نشده،ذهن  آدمی مثل من رو بدجوری گیر می اندازه و اجازه ی حرکت چدیدی رو بهش نمیده.

برا همین مفهومی مثل آزادی که به افراد اجازه ی اظهار خود رو میدهد نقش مهمی در شکل دادن به افراد و رشد آنها دارد (از کشفیات شهودی بنده!)



واژه کلیدی :رابطه و واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠


 

اگه دست دهد، آواز خوندن یاد خواهم گرفت

موسیقی و تصنیفهای سنتی ایران روح نوازند و ارامش و معنا بخش

من طربم، طرب منم



واژه کلیدی :نواها و واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠


 

محدثه دوست قدیمی و صمیمی، بعد از 1 سال منو دیده و میگه: هیی تو چقدر پیر شدی

ای قافله ی رونده ی عمر، ای مادر به عزایت، نه راحتم میگذاری و نه میبریم، زجر کش میکنی.

این کوزه گر عمر چنین جام لطیف

میسازد  و  باز  بر  زمین  میزندش



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠


 

اولین باره که یک هدف اساسی در زندگی دارم و بس

به قولی integrity و انسجام دارم

فقط میخوام usmle step 2 ck رو قبول شم

ای بپشم اگه نشم ( که قریب است این پاشیدن)



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸


 

چه تجربه ی یکتا و عجیبی است زندگی.

هر چه سعی کنی بفهمی و وقایع رو در کنترل داشته باشی، در خواهی یافت که از حد توان فکری و روحی تو دنیا پیچیده ترست و باید "حیلت رها کن عاشقا و دیوانه شو ، وندر دل آتش درای و پروانه شو".

همین شگفت زده شدن ها و شکستن های فکری و رفتاری ست که ما را از مردن نجات میدهد و احساس زنده بودن و تجربه کردن مستقیم زندگی را ایجاد میکند.

"ای فلک بی من مگرد و ای قمر بی من متاب ای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو"

.........

سمفونی مولانا شاهکار کامکارها

 



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠



1. ای لعنت بر تو حراست. یکی از دوستای نازنینم قرار تمام تلاشش رو کرده بود که استخدام بیمارستان بشه. یک هفته مونده به استخدام بهش گفتن دیگه حق نداری پات رو اینجا بذاری و باید از پانسیون بری تا وسائلت رو ننداختیم بیرون و کل زندگیش رو ازش گرفتن به این عنوان که تو با 2-3 نفر از کارمندا رابطه داری. دوستم رو به خاطر بی پشتوانه بودن در شهر غریب زیر پا له کردن و من بی عرضه و بی جربزه نگاه میکنم.

2. یکی از دوستام بعد از 5 ماه ازدواج با اشک و زاری طلاق گرفت. چون شوهرش و تمام خاندانشون معتقدن که 2 تا جن داره! به همین سادگی

3. حراست اجازه ی وصل شدن اینترنت به پانسیون ما رو نمیده مبادا ...

4.اینجا کار اصلی حراست گشتن دنبال علاقه مندان به صوفیان است. طرفداراشون زیادن به نظرم و تا اینجا که احساس کردم افراد آگاه از نظر سیاسی و اخلاق گرایی هستند. اینطور است که لذت میبرم از پیدا کردن این آدم های مخفی و ابراز همراهی زیر سبیلی باهاشون.

 



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٧



پریروز پیرمردی زن پیر و تب دارش رو با اورژانس از روستا آورده بود بیمارستان. هر چی میپرسیدم چی شده بهتش زده بود. آخرش زد زیر گریه که من از دنیا فقط همین زن پیر رو دارم و توضیح میداد که تو صحرا با هم بودیم و گفته من دیگه نمیتونم بیام و من چطور سوار الاقش کردم و پشتش رو گرفتم که نیافته و به سختی رسوندمش بیمارستان و ...

هممون متعجب شده بودیمِ. نزدیک بود منم باهاش بزنم زیر گریه



واژه کلیدی :فرد

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٧


 

ع. چندی پیش مقاله ی روانشناسی بهم داد که نوبل اقتصاد رو گرفته بود. نخوندمش ولی موضوعش درباره ی اینه که انسانها برخلاف تصور گذشته خیلی هم موجودات rational ای نیستند و اشتباهات اساسی در فرایند تفکر منطقیشون دارن.

اخیرا بدون اینکه با گزاره ی منطقی جدیدی آشنا بشم، صرفا به علت گذر های احساسی، سیستم فکریم در چند موضوع تغییرات ناگهانی ای کرده است. از تغییرش بدم نمیاد ولی اینکه میبینم چه قدر احساس روی فکرم تاثیر میگذاره باعث بی اعتمادی به خودم میشه.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢


 

ثبات روحی



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢


 

اگه روزی روان پزشک بشم روی سه موضوع وقت میگذارم:

اعتیاد، س..کس و دین

هر سه در این جامعه معضلهایی بسیار اساسی اند.

دومی خود منشا اختلال و اولی و سومی(در اکثر موارد) نتیجه ی مشکلات شخصیتی اساسی افراد است.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱



محمد چند تا از دوستام رو دیده. میگم چه جور آدمهایی بودن. میگه همتون پیر بودین.

کاملا درست و دقیق میگه، اتفاقا در راه هم از یکی پرسیدم زندگی چطوره؟، گفت احساس جوونی و احساس زیستن در 24 سالگی ندارم.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸


 

شهر کوچک ، شهر بزرگ

همیشه از این تضاد عقب ماندگی و پیشرفتگی بدم می آمده

همیشه از این حس پایین تر بودن و خود کم بینی و خواست چسباندن خود به آدم های مهم و ابراز اینکه من مثل بقیه اطرافیانم نیستم و اون ها رو آدم حساب نمیکنم ، من مثل اون شهریهام؛ در افراد وقتی در level پایین تری اند شدیدا بدم می آید.

و از حس برتری، گویی ذاتی و تحقیری که فرد شهری تر بر فرد روستایی تر اعمال میکند نیز.

در گناباد در مقابل بعضی دوستام من نقش اون آدم شهریتره رو دارم. در گناباد این تضاد رو بیشتر حس میکنم.

گناباد تا مشهد راهی نیست، فکر میکنم چه شکافی باشد بین ما جهان سومی ها و جهان اول ها.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸


 

محمد میگه میخواد سال آینده رو در جستجوی تکنولوژی بگذرونه. اینترنت پرسرعت، وبسایت های جدید، نرم افزارهای پزشکی، دانلود فیلم، زندگی با لپ تاپ و شبکه های سایبری.

بهترین ایده برای یک سال خوب و خوش است.

but it needs lots of money




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸


 

غروب میکنم از این

 جهان استوانه ای




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢


 

اسم فیلم پرسونا خیلی خوب انتخاب شده بود




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱



روزی که وقتی که از همه متنفرم جرئت کنم در ف.ب بنویسم



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱


 

صبا در فیس بوک ایرادی به من میگیره که معنیش اینه: تو در روابطت داری نقش نجات دهنده و حامی محرومان رو بازی میکنی.

اینو سالها(شاید 5-6 سال قبل) مامان هم بهم میگفت . منم سعی کرده ام آدم سودگراتری بشم و بیشتر به منافع شخصی خودم فکر کنم و نقش آدم دلسوز و مهربون و معلم و دهقان فداکار رو بازی نکنم. بیشتر از سعی من روزگار با سفتی و سختیش آدم رو ورز میده و چیزهایی رو درونی میکنه.

البته مسلما روحیات فداکارانه و مادرانه بسیار باارزش است و صرفا سودگرایانه زیستن وحشتناک، اما در جای خودش که بحث داره.

داشتم اولین کتاب از باربارا دی آنجلیس رو میخوندم (خوب منم نمیخوندم چون یکم زرد به نظر میرسه ولی الان میخونم چون برای من حرفهایی غیر زرد داره) به اینجا رسیدم که در زمانهایی در مورد من صدق میکنن:

"چرا ممکن است به ماموریت نجات روحی دیگران برویم؟

1.در خانواده ی شما در کودکی به کسی بی اعتنایی میشده و فردی از خانوادتان نادیده گرفته میشده است و شما همواره خود را مسئول نجات وی میدانسته اید.اکنون این الگو را تکرار میکنید و دنبال افرادی هستید که به کمک شما محتاج اند.

2. نیاز دارید که بر دیگران کنترل داشته باشید. وقتی در رابطه ای هستید که دستور جلسه ی آن نجات دیگری است، طبعا نسبت به وی در موضع قدرت خواهید بود. "کمک کردن" میتواند روشی بسیار کنترل گرایانه از ارتباط باشد. کسانی که ماموریت نجات دیگران را به عهده دارند، غالبا ترحم را با عشق اشتباه میگیرند."

البته یکی از عللی که بهم میگن داری نقشهای ذکر شده رو بازی میکنی، اینست که افراد انتظار دارند معنای سود شخصی برای همه یکی باشه و همه دنبال چیزهای یکسانی در زندگی باشند. من باید رفتارهای خود رو بر مبنای آنچه برای خود سود می انگارم بسنجم.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱



با توجه به روحیه پدر و مادر، به نظر کار و شغل برا من هم چیز مهمی است. اگه روزی احساس کنم که دارم کارم رو خوب انجام میدم (خصوصا اینکه به مردم ضرر نمیرسونم) و همه چیز سر جاش و درسته (کار و زندگی دوتا نیست و یکی است)، رضایت از زندگی و آرامشم واضحا بالا خواهد رفت.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱


 

همیشه آخر صحبت میرسه به فحش به حکومت و سپس در راستای اون مخالفت با حجاب و سپس موافقت با روابط جن. سی آزاد. این بار درباره ی تاثیر عاشق شدن مجدد در میان-کهن سالی هم حرف زدیم.

در این لحظه موافق کل این صحبت ها برای کسی ام که داره به سلامت کلی یک جامعه ی رو به سوی مدرنیسم، با آدم هایی متنوع -از عامی تا متفکر - فکر میکنه.

داشتیم میرفتیم و درباب لزوم خوردن بیسکویت با آبمیوه و این ها چرت و پرتهایی میگفتیم . آقای متاهل مسن تازه واردی با خود گفت: " چقدر ما بدبختیم که تو این مملکت زندگی میکنیم". با توجه به شرایط کاملا احساس کردم مچ گرفتم و صدایی بدون سانسور رو از ناخودآگاه فردی شنیده ام. صدایی که میگفت : خیلی دلم میخواست روابط زیادتری با زنها از اینکه الان دارم در زندگی میداشتم و واقعا احساس حسرت برای خودم میکنم. دوست داشتم الان میتونستم دنبال یک عشق جدید برم. ای لعنت!.

  به نظرم این سیستم آزاد منشانه برای عموم یک جامعه (در شرایط فعلی) مفید خواهد بود، اما با سیستم فکری کسی که خواست اولش داشتن زیستی اخلاقی است تناقضات زیادی خواهد داشت.

مهمترین چیز در این میان اینه که افراد تکلیف خودشون رو با خودشون روشن کنن و در راستای اون تکلیف به جد حرکت کنن،مسئولیت تصمیمات و رفتارها و آزادی خود رو به عهده بگیرن و مراقب عواقب کارهاشون باشن. مهمترین چیز این است که  حسرت خورده، غر زننده، مسئولیت رو بر دوش دیگران اندازنده و عقده ای نباشند.



واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱



تا 15 سال پیش تمام خونه های خیابون ما یک طبقه بود و کس را از کس خبر نه. ولی الان به حیات خلوت ما فقط پنجره ی 12 خانواده باز میشه.

تقریبا هر روز صبح یک خانواده دعوا دارن، فحش میدن و گریه میکنن و گاهی کتک کاری.

یا هم که صدای تلوزیون یکی که داره سریال ایرانی نگاه میکنه میاد که داره فحش میده و کلاه برداری میکنه.

تنها دختری است همسایه ی روبروی ما، که همیشه صدای رسای خنده اش میاد، با خودم فکر میکنم با توجه به نقش و جایگاه ادبی و تعریف شده دختر همسایه، اگه پسر بودم باید عاشقش میشدم!.



واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠


 

سه تا کامنت در فیس بوک نوشتم و پاک کردم. 2-3 بار چیزی خوردم و آماده شدم برم بیرون و پشیمون شدم. آخر نشستم و چند صفحه از مامان و معنای زندگی که ل بهم داده رو خوندم. کتاب چند داستانه به زبان "یالوم" درباره ی جلسات روانکاویش، وقایعی رو شرح میده و بعد تحلیلشون میکنه.

خوب بنده خدا تو که به ظاهر ابراز میکنی که میدونی روان آدم پیچیده است، تو که برا روانشناسی و روانکاوی احترام قائلی، تو که برات دنبال رابطه و احساسات افراد رفتن ارزشی برابر با دنبال مفاهیم بودن داره.

تو که میبینی روزگارت درست پیش نمیره، میبینی که درس نمیخونی و به کارت دل ندادی. از طرفی چند سالی هست به این نتیجه رسیدی با یک کلمه ی " تنبلی" نمیتونی رفتارت رو توجیه کنی و با یک توصیه به "عدم تنبلی" همه چیز رو درست. میبینی که روابط صمیمانه ای نداری و سطحی بودن همه چیز رو هر از گاهی حس میکنی.میبینی که همه برات یک جورن و نمیتونی آدم ها رو درک کنی. نه مفهوم دانی و نه رابطه و نه کاری رو پیش میبری.

تو دیگه چرا دست رو دست گذاشتی و فکری برا خودت نمیکنی؟

گاهی فکر میکنم من که حتما آدم سالمتری از خیلی ها ام،ولی نمیفهمم چطور خیلی از این خیلی ها بهتر از من زندگی میکنن ، بهتر درس میخونن، صمیمی ترن. با این وجود میگم: مشکل ریشه ای و از روان من نیست، مشکل حتما صرفا تنبلی ای ساده است. خوب قبول کن که سالمتر نیستی شاید. بابا دست بردار از مقایسه ی خود با دیگران، مسابقه که شرکت نکردی، قراره زندگی کنی.  آقاجان قبول کن که کم آوردی و اون آدم خوبه نیستی تا بتونی از خودت دوباره شروع کنی.

تقصیر این واژه ی روانشناسی هم هست که در و دروازه نداره و حتی قورت دادن قورباغه هم جزوش است و آدم رو از صرافت چسبیدن بهش میندازه. کسی به عنوان خرد و دانش قبولش نداره.

و تقصیر غروری که همیشه میخواد خودش راهش رو پیدا کنه و از راه هایی که یکی دیگه از نزدیکان رفته و اون دنباله روش است بدش میاد. از این حس که یکی به این مسیر هدایتش کرده. و برا همین خیلی وقت ها مخالفت هایی بی معنی ازش سر میزنه تا جدا بودن خودش رو نشون بده.

و تقصیر فضای تیره و تاریک روان آدمی، غرق و خفه شدن تنها در درون خود، افسردگی، ...

 

به هر صورت من گیرهایی دارم که نمیشه همینجوری باهاشون ادامه داد. و باید شجاعانه و فعالانه باهاشون آشنا بشم. من از گذشتن بیهوده ی این زندگی میترسم.

من میخواهم یکی مجنون دیگر

در پی لیلای خویش باشم

 



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧



اینکه آدم در هر وضعیت روحی آهنگ و دستگاه مورد نیازش رو بیابد جزو کار موسیقی درمانی است.
Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strayed constantly and without boundary
The ringing of the division bell had begun

Along the Long Road and on down the Causeway
Do they still meet there by the Cut

There was a ragged band that followed in our footsteps
Running before time took our dreams away
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
To a life consumed by slow decay

The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The nights of wonder

Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
To a glimpse of how green it was on the other side
Steps taken forwards but sleepwalking back again
Dragged by the force of some inner tide

At a higher altitude with flag unfurled
We reached the dizzy heights of that dreamed of world

Encumbered forever by desire and ambition
There's a hunger still unsatisfied
Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road we've been so many times

The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river

Forever and ever


واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦



همه چیز  کند و خرفت وار پیش و پس میره

 

 



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٤


 

من در نهایت فردی انزواطلب و ذهن گرا ام و به زمان های تنهای، خلوت و آرامش ناشی از بی مسئولیتی در قبال دیگران بسیار محتاج.



واژه کلیدی :رابطه و واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩



1. 15 روز از ماه اینور 15 روز اون ور، زندگی اینطور جذابتر میشود و متنوع تر. دوست داشتم اسمم هاجر بود و همواره در حال هجرت .

احساس میکنم مثل همه ی بخش های دیگر زندگیم توسط سیستم و جبر روزگار به درون این زندگی جدید پرتاب شدم. تنها تلاشی که من میکنم سعی در هماهنگی هر چه سریعتر با شرایط و وقایعی است که خارج از اراده و اختیار من پیش آمده است.

2. گناباد شهر خوبی است ، مردم آروم، صبور ، مهربان، حرف باور و اعتماد کننده ای داره، میزان پرخاشگریشون خیلی کمه و این مهمترین نکته در کار بیمارستانی است. مامان بزرگ معتقده شهرستانی ها همه با غریبه ها خوبن اما در میان خودشون چون غیبت و فضولی بالاست مشکلات زیاد دارن.

3. با 6 نفر دیگه هم خونه ام، بچه های رشته های پرستاری و مامایی و ... ، خونواده ی منسجمی ای اند برا خودشون. دخترانی اند که مفت خور نیستن، بعضی ماهی 40-50 شیفت 6 ساعته وایمیستن یعنی 2 برابر من، برا همین با علاقه در کارهای خونه باهاشون همکاری میکنم و دوست دارم یه جوری کمکشون کنم.

4. کارهای زیادی اینجا میتونم بکنم: از همکاری با دانشگاه در کارهای تحقیقاتی و آموزشی گرفته تا تمرین خط تحریری با خودکار نزد یکی از نگهبانان که استادی است در این زمینه، تا یاد گرفتن طبابت. اینجا آدم مهم میشود و زمینه های کاری فراهم، برخلاف شهر بزرگ که در میان انبوهی افراد مثل خودت گم میشوی. 



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩


t.t

د.س. در قالب انتقاد و درس بهم گفت: در زندگی اغلب زنان مهمترین قضیه خانواده است. ذهن زنان مثل خونه های ایران قدیم است که در آن در همه ی اتاق ها (کار، تفریح، اندیشه،...) به یک حیات مرکزی به نام خانواده باز میشه. رضایت و موفقیت در زندگی خانوادگی منجر به رضایت و موفقیت در همه ی زمینه های دیگه میشه.

بر خلاف اون ذهن مردانه اغلب اتاق هایی جدا از هم است ، و در اون خانواده تنها یکی از اتاقها/پروژه هایی است که وجود داره. در این ذهن کار و جایگاه اجتماعی دغدغه ی اصلیتری از خانواده است.

.....

به نظرم باید وقتی میخوام به تفاوت های جنسیتی فکر کنم، از دعواها و تضادهای جاری جامعه بالاتر بیاستم و در نقش زیست شناسی بی طرف به گنجینه ی متفاوت ژنی دو جنس نگاه کنم. تا واقعیت این وسط گم نشه.

و وقتی قراره اندیشه ای رو در زندگی خودم اجرا کنم این رو یادم باشه که خیلی راحت و روان تر است اگر آدم با طبیعت و ذات خودش همراه باشه، ولی هر آنچه که طبیعی است مطلوب نیست و نباید همواره اسیر طبیعت بود.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩





واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸


 

باید خیلی حواسم باشه ،درگیر خاله زنک بازی و فضولی های شهر کوچک نشم. و همچنین با این توجیه که همه هم رو میشناسن، رفتارم جایی تغییر نکنه




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٦



از نوجوانی بیش از هر مرحله ای در زندگی آدمیزاد بدم میاد:

موجودی مغرور و نفهم ، پر از درد و دغدغه و غم هایی که نمیفهمه از کجا منشا میگیره و نمیتونه کاری براشون بکنه، بی اعتماد و بریده و متنفر از پیشینیان و بزرگترها، مواجه ای ترسناک و ناگهانی با بلوغ ج.نسی، نگران ظاهر و نگران نظر دیگران نسبت به خود، فضایی تاریک که تنها چند دوست درش راه دارن، خواست مبارزه و متفاوت بودن، کنکور و نیاز به جدی بودن درست در زمانی که باید فضا برای این موجود در حال تغییر آروم و صمیمانه باشه.

 




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٠


 

اگه آدم بودم الان بهترین موقع بود که مثل یک شاگرد خوب بچسبم به پیر راه آ.ط. .

 هم تازه دارم با دنیای غنی او آشنا میشم و برام جذابیت داره.

هم به دنبال سفارش دو نفر کمی بهم اطمینان کردن (ردِپای  پارتی و آشنایی در همه جا) .

هم رسیدیم به آغاز مبحث یونگ، که مبحث مورد علاقه ی ایشان است و سالها روش کار کرده اند.

هم به دنبال مطالعه ی کتابهایی مثل "کارکردهای ذهنی در جوامع ابتدایی" علاقه ی زیادی به بررسی طرز نگریستن گذشتگان به دنیا که نشانه ی ساختارهای پایه ای ذهن انسان امروز هم هست دارم.

هم برا دنیا و آخرتم خوبه!

اگر آدمش بودم و مثل همه زمانهای دیگه نمیگذاشتم غبار زمان و رخوت ،تازگی و طراوت این دنیای جدید و این "برخورد اول" را  از بین ببرد.

رفته است/ آن لحظه ی مبارکِ پر شور اگر رفت رفته است



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :فرد

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٠


 

یک معیار اساسی برا سنجش سلامت روان خود دارم که براش هم دلیل دارم .خیلی کم هم بهش میرسم: با خوشحالی برم و نیم ساعتی پیش مادر یزرگ بنشینم



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧


 

با ٢٣ نفر دیگه رفتیم ٣ روزه کویر تورخاتون و جنگل ابر .

تجربه خیلی خوبی بود. چون دیدن کویر و تنها قدم زدن در اون در شب برام همیشه یک آرزو بود،  های های گریه میکردم بعد از مدتی بلند در تنهایی حرف زدن با خودم؛ جمع همه از نزدیک یا دورادور آشنا و هم فکر بودند و بحث ها و جلسات مفیدی شکل میگرفت و از طرفی مطمئنا روابط شکل گرفته ادامه خواهد یافت؛ بازی به میزان کافی کردیم؛ خاله ام هم بود و این حسِ در خانواده بودن و امنیت (صرفا روانی- اخلاقی) رو در من بالا میبره و اجازه میده بجای همش فکر کردن به رفتارهام و واکنش دیگران، خودم باشم (البته ظرفیت جمع فاکتور اساسی تری است که وجود داشت).



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧



ما گر ز سر بریده میترسیدیم

در محفل عاشقان نمیرقصیدیم




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٠


 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد


یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد

 

گفتیم و همین باشد




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٠


 

کاش شعر میگفتم

یا هر چیز دیگری که بهتر از این گزاره های خشک باشد

هر چیزی که زیادیش دنیایم را زشت نکند

یا چیزی که جهانی گرمتر بسازد




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸


:)

بابام دوستی صمیمی یافته است.



واژه کلیدی :فرد

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸


 

میگم زد بیا این فیلمو ببینیم یکی به عنوان فیلمی فمینیستی بهم داده. میگه: من فمینیست نیستم، امانیستم!!

یک چیز ولی منو به فمینیسم علاقه مند میکنه. میگن که اینهمه خشونت و جنگ و کشتار که در جهان است، میتواند قابل پایان یافتن باشد اگر نگرش و روح زنانه و همچنین مادرانه هم نقش خود رو در جهان ایفا کنه. بنا به همین نگاهه که کشورهایی مثل آمریکا وزیر امور خارجه شون رو زن میگذارن.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸


 

١. مشکل من درس نخوندنه. نه فقط درس ، بلکه منظورم خوندن جدی و فرایند یادگیری در معنای عامه. داشتم وبلاگ م.م( که یکی از سال بالایی های دبیرستان و الان محصل در فرنگه و وبلاگ مشهوری داره) رو میخوندم، قسمت زیادیش اختصاص داشت به اینکه امروز چقدر خونده، کجا درس خونده،کتابخونه ها چطورن، جرا درس نخونده، کی امتحان داره و ...  . شاید قبلا از این صحبت ها اصلا خوشم نمیامد (چون همیشه جزء اجباری زندگی بود و همه ی هم رشته ایها تنها در این باره - به طور نامطلوبی همراه با القاء  تقلب و رقابت و حسادت و افتخارآمیزانه و..- حرف میزدن ؛ صحبت نکردن دربارش یه جور مخالفت با جو نامطلوب گذشته بود).  اما الان که باید یاد بگیرم به صورت خودکار و خودفرما چیز بخونم ، فکر کنم صحبت کردن و نوشتن در این باره بتونه کم کم کمکم کنه.

" ایف گاد وانتس"

2. آ.ط. اونقدر با هیجان و از اعماق اعتقاد و وجود، آرمان "مخالفت با تفکرات دینی" در جامعه، و آگاه کردن مردم رو شرح میده که آدم احساس میکنه باید به صف رزم وی بپیونده. 

هم واقعا حرف برا گفتن دارد و هم به تجربه( بر اساس سالها زندگی با دین، دین پژوهی  و برخورد با دینداران مختلف) دریافته است که چطور با افرادی مثل من برخورد کنه که هم پیمانش بشیم و هم معلمانه علاقه مند به هدایت آدمه( اغلب آدمهایی که علاقه مند به هدایتند، افراد منزجر کننده ای هستند). تاکیدی که روی این نکته میکنه که" منم زمان زیادی از زندگیم مثل (مثلا) تو بوده ام"، باعث میشه آدم احساس همراهی باهاش بکنه.دلم میخواست بیشتر مشهد میموندم و میدیدم آخر این بازی چی میشه!.

دنیاییه ها



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٦



متاسفانه آدمی ام که خود پنداره ام شدیدا تحت تاثیر واکنش های دیگران نسبت بهم است و مرتبا بین طیفی از موجودی بی ارزش و بی کفایت تا آدمی خوب و با ارزش در نوسان است.

مثلا دیروز با دو تا از دوستان قدیمی و با محبت بیرون بودم و به یک صوت تغییر زیادی در نسبت با خود کردم.

ولی سعی میکنم از آدمهایی که باعث خودشیفتگیم میشن دور بشم. چون در نهایت تنها بودن و بی اهمیت بودن افراد در این جهان رو واقعی تر میدونم و برعکسش رو توهمی بزرگ و خطرناک.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٦


 

به اندازه تمام دوران ، وقت تلف میکنم متاسفانه



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤


 

ماااامممممان بیا با هم بریم طرح

(عاقبت ٧-٢۶ سال ور دل مامان موندن!)



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳


 

تا حالا سه بار خورد و خاک شدن ناگهانی خود رو دیده ام. اینکه بعد از دفعه ی آخر تونستم سرجمع شم ،جزو افتخارات و عامل اعتماد به نفسمه

شکسته شدن تدریجی ای در جریان است



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢


 

به خاطر اعتراض بسیار شجاعانه ی امروز به خودم بسیار افتخار میکنم و خوشبختم

با این وجود حالم گرفته است. اون قدر در دنیایی بی تعارض و سانتی مانتال و همه چیز خوب و بی خیال و همه آشتی زیسته ام که نه اعتراض برام عادی است و .. . و بار عاطفی سنگینی برام داره و واقعا باید سعی کنم تا شجاعت مخالف قدرتی بودن رو داشته باشم.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۳


 

معلمان دبیرستانمون هنوز جمع نسبتا بزرگی از دخترهای مناطق محروم رو دور هم جمع میکنند و گروهی نسبتا منسجم رو بعد از حداقل ٩ سال ازشون تشکیل دادند. چندی پیش منم باهاشون رفتم بیرون و از بچه ها پرسیدم به نظرتون این جمع چه تاثیری در زندگیتون داشته؟ اغلب میگفتن ما رو اجتماعی تر و غیر پذیرتر کرده. برام جالب بود چون انتظار پاسخ هایی درباره ی تغییر ایدئولوژی و یه جورایی شستشوی فکری رو داشتم. 

به نظرم در این دنیایی که همه دارند به سمت ارتباطات هر چه گسترده تر و شبکه شدن میروند تلاش در جهت ایجاد اجتماع در میان اقشار مختلف از سودمندترین کارهایی است که یکی میتونه بکنه.



واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸


 

 

فردا با بابام برا اولین بار میرم گناباد. شهر و زندگی جدید، ١٩ ماه آینده ی من.

 

پرسید زان میانه طفلی و گفت این تابناک چیست که بر تاج روزهاست

آن یک جواب داد

چه دانیم ما که چیست

دانیم آنقدر که مطاعی گران بها است



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳



" نگاه تازه" سالها قبل مقاله ای داشت که مرتبا یادش میافتم. اون موقع یه پسر کوچولو رو در آمریکا کسی دزدیده بود و به کشوری دیگر برده بود و بعد از سالها دوباره پیدا شده بود و حالا جمع کثیری از مردم چمع شده بودند، هزینه های سفرش رو دسته جمعی تامین کرده بودن و ... کلا حس انسانی جمعی خاصی ایجاد شده بود.

نویسنده میگفت نگاه کنین در همین لحظه در فلسطین در یک حمله کلی کشته شده اند اما کسی صداش در نمیاد و برای یک نفر این طور همه باوجدان میشن

بعد نتیجه ی جالب و درستی میگرفت: انسان ها تا حدی میتونن درد و رنج رو تحمل کنن و نسبت بهش واکنشی انسانی داشته باشن. اگر شدت و میزان درد زیاد بشه برای از هم پاشیده نشدن و حفظ حیات روزانه، افراد ناخودآگاهانه کلا موضوع رو فراموش میکنن و چهره هایی بیتفاوت به خود میگیرند.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٠


 

خدایا هر چه گیتاره رو خواهشن از زمین محو کن و به جایش ویلون و پیانو را گسترش ده



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩


 

١. دیروز در وسط عروسی زوجی از بچه های کلاسمون آقای داماد خندان بهم گفت :خانم فلانی سعی کنین بعد از ٧ سال اسم منو یاد بگیرین!!. 

بله!؛ متوجه شدم قبلا یکی ازم اسمش رو پرسیده بود منم مثل همیشه اسم ها رو یادم رفته و اونم رفته راست کف دست داماد و عروس گذاشته، حالا بیا و درستش کن!.

٢. جمع زیادی از بچه های کلاس رو دیدم. احساس دوگانه ای نسبت بهشون دارم که با وجود اینکه خیلی بهش فکر کردم نمیتونم درست تحلیلش کنم. از یک طرف آدم های زحمت کش و باهوشین که من هیچ رابطه ی عمیقی رو باهاشون نتونستم ایجاد کنم زیرا از طرفی به نظر من اکثرا (و احتمالا خودم) خودشیفته و در خود مانده ایم.

از اینکه دیگه به صورت جمعی (و نه تک تک) نمیبینمشون خوشحالم ولی دیروز حس غمی رو هم احساس میکردم.  آدم هایی که این روزها باهاشون در ارتباطم رو خیلی بیشتر دوست دارم.

٣. معلم زبانمون یک برنامه مشق روزانه در هفته بهمون داده، آخ جون مشق ، آخ جون زور درس خوندن این هم به سبک صوتی-تصویری. مشق مورد علاقه ام از این میان فسمت گوش دادن به آهنگه!.  من که آدم اینکه بدون زور کاری بکنم نیستم.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩



ترتیبی که در خوندن بخش هایی از جامعه شناسی گیدنز ناخودآگاه رعایت کردم:

گروهها و سازمانها->قشربندی و ساخت اجتماعی->جنسیت و تمایلات جنسی->کار و زندگی اقتصادی->خویشاوندی،ازدواج خانواده->انقلاب و جنبش های اجتماعی->کنش متقابل اجتماعی و زندگی هر روزه

هدف اولیه این بود که قسمت های سیاست و جنگ و جرم و جنایتش که ازشون دورم رو بخونم ولی اصلا راه نمیده!.

بخش های دین، جهانی شدن،و دگرگونی اجتماعی شهرنشینی، سالخوردگان، دور زندگی هم مونده



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳


 

الان کلاس زبانمون تموم شد. از صبح مانند ۶ روز گذشته دنبال کارهای اداری دانشگاه بودم. سر ظهر دیگه میخواستم گریه کنم و تموم راه اینکه زاده ی آسیایی رو با خودم میخوندم. و هی سعی میکردم آدم ناامید و افسرده ای نباشم و ...

معلممون انسان بسیار دوست داشتنی ایست. طی ۵ جلسه کلاسی که باهاش داشتم خیلی به شخصیتش علاقه مند شدم. بدون ادا با علاقه میاد با علاقه و آرزوی اینکه یاد بگیری درس میده . آرزوش اینه که میتونست نظام آموزشی دبیرستان ها رو تغییر میداد و ...

به هر صورت میخواستم بگم دیدن یک انسان خوبه که آدم رو زنده نگاه میداره.



واژه کلیدی :فرد

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩



در دانشکده ام. دانشکده با محل و ساختمان جدید و بسیار بزرگش .

به نظرم ورودی های جدید کاملا سالم تر از ماها (خصوصا خودم در ٢-٣ سال اول دانشکده) اند. بهشون حسودیم میشه.  اون گیرها و درگیری های فکری و رفتاری ای رو که داشتم و در بقیه هم میدیدم دیگه نمیبینم.

این نسل جدید رو باید شناخت و بهشون افتخار کرد.

البته به نظرم عامل اصلی ساختمان است. فضای کوچک و بسته و قدیمی دانشکده سابق حس فردیت زدایی شدن، در قبیله و تحت نظارت مستقیم دیگران بودن و در نتیجه رفتارهای خاله زندکی رو شدیدا بر میانگیخت.

فضای باز و وسیع و مدرن اینجا به بچه ها احساس باارزش و آزاد بودن رو منتقل میکنه.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸


 

هر کار میکنم باز هم وقتی ٢ تا از دوستام درباره ی همسراشون صحبت میکنن رفتارم طبیعی نیست.  منظور و نظر خاصی ندارم ولی وقایع پیچیده ای اتفاق افتاده بود که نمیگذاره طبیعی باشم. اگه دربارشون میتونستم فقط یک بار با این زوج ها حرف بزنم مشکل حل میشد، اما نمیشه. دوستام باهوشن و میفهمن واکنشم معمول نیست و این خجالت زده ام میکنه.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٦


 

شاید یه روزی که به واقعیت تنها بودنم در دنیا پی بردم آرزوی مورد توجه بودن بکنم. ولی از ٧ ماه قبل که فارع التحصیل شدم و یکدفعه لذت آزاد بودن، بی اهمیت بودن و زیر ذره بین دیگران نبودن رو چشیدم، خیلی دوست دارم دیگران بهم کار نداشته باشن.

یاد یه پست قدیمی قصه های عام.. میافتم که نوشته بود با این مضمون: طرف ٢ هفته رفته خارج و تمام وقت از اینکه در اونجا هر کسی سرش به کار خودشه و در زندگی دیگران فضولی نمیکنه تعریف میکنه. حالا خودش ایران که بود فضولترین در میان دوستاش بود.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤


 

از محسن نامجو خوشم نمیاد( و کلا از خیلی محصولات فرهنگی فراوون شده)

اما این شعرش واقعا هر از گاهی زندگی آدم رو بیان میکنه:

این که زاده ی آسیایی رو  میگن ....

این که لنگ در هوایی ..



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢


 

همکاری قصد داشت بره آمریکا،بیرجینیا ، سر از بیرجند در آورد!.

چونین است روزگار ما.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱


!

چندی پیش چند برگی از کتاب هزار صفحه ای روانشناسی دین رو میخوندم که خوابم برد.

بیدار شدم این یادداشت رو در دستان خود یافتم:

                  فاطمه جان؛

                  البته میبخشید دخالت میکنم، ولی من فکر میکنم که بهتر است موقع خواب کتاب

                   به  این سنگینی را روی شکمتان قرار ندهید.

                                                            خیرخواه و خواهر شما، زینب


 




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱


 

داشتم دنبال فیلم های کوتاه منتخب جشنواره تهران میگشتم، یافت نشد متاسفانه. بجاش رسیدم به ورژن مردونه "سوسن خانم" با نام " اسمال آقا" !! .

http://daily.30n.ir/Music/Maghsad%20Band%20-%20Esmal%20Agha.mp3



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱


 

برا ترجمه همش پای کامپیوترم. تا خسته میشم ( هر چند دقیقه) میرم فیس بوک ،میام بیرون باز میرم فیس بوک باز...

دیوانه داره میکنم. از این لحظه تا یک هفته در ترک اعتیاد کامل قرار دارم.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠


 

وقت فراوان دارم و کارها پیش نمیرود. فقط روزی 20 بار آرزوهام رو برا مامانم تکرار میکنم .

یاد گرفته ام وقتی فشار کاری زیاده چه طور زمان و زندگیم رو اداره کنم ولی هیچ یاد ندارم وقتی فشاری نیست چه طور کارام رو بکنم ؛ و فقط از دست خود هرس میخورم.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٩


 

ل. از اونهایی است که همواره از دیدارش خوشحال میشم( دیدارهامون معمولا چند دقیقه ایست) . گاهی این رو میگه: همه به من میگن تکرو - وحشی، منم میگم تازه فاطمه رو ندیدین!.

این تکروی رو هم به عنوان صفت خیلی خوب به کار میبره و همم همیشه میپرسه: تو اصلا دلت برا کسی تنگ هم میشه؟ دوست صمیمی هم داری؟



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸


؟

خدایا چه درد است این چه درد است

که فولاد دلم را آب کردست

 



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧


 

استاد هر از گاهی صوتی هایی میده که من رو قانع میکنه تمام آمار خام پایان نامه رو از خودش سنتز کرده. به مامان میگم: مملکته داریم؟ این همه زحمت بکش و دروغ تحویل علم بده. 

بعد آرومتر با خودم میگم: اگه آدم بودی اونقدر تنبلی نمیکردی که استاد مجبور شده بعد از یک سال خودش به فکر جمع آوری داده بیافته ( البته از طرفی در توان من نبود کشیک دادن و درس خوندن و داده هم جمع کردن)

به هر صورت اونکه دیگران رو وادار به تقلب میکنه بدتر از متقلب است.

شعار دادن آسونه اما کم کم  که وارد جهان واقعی میشم از آدم بودن هم بیشتر بیرون میام



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦


 

فردا دفاع پایان نامه ام است. میگم زینب بیا دفا / زینب بیا دفا

میگه آخه من دیگه چقدر به خاطر تو فداکاری کنم و بیام این لوس بازیا، فارغ التحصیلی رو میدونی به چه چه سختی آمدم

دوستدار این روحیش ام



واژه کلیدی :فرد و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦



..معتقد است که احمد قوام هرچند نه صریح و نه انگلوفیل بود،فعالترین، سرکش ترین، ماهرترین، شجاع ترین، جاه طلب ترین و مقتدرترین سیاستمدار دربار محسوب میشد...

 

4 بار این مجموعه صفات بی شباهت به خود، که آرزوی داشتنشون در بعضی شرایط رو دارم رو مرور کردم



واژه کلیدی :فرد و واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧



نانسی خواننده ی عربی رو اولین بار در تاکسی یک راننده ی خانم شنیدم و جزو موسیقیهای تاکسی است.

اگه دست خودم بود اولین زبانی که یاد میگرفتم عربی بود. هم به خاطر قرآن؛ هم شیوایی و گوش نواز بودن این زبان،هم به خاطر زیاد بودن عرب زبانان در اطراف و اخیرا هم به خاطر جنبش که چه عرض کنم سونامی این کشور های همسایه



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥


 

داشت غیبت یکی رو میکرد و میگفت قیافش شبیه خرگوش است. پرسیدم من چی؟ گفت :لاکپشت.

ولی آدم باریک بین و دقیقی است



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤


 

١.نقش شکست خورده رو دارم بازی میکنم

٢. نمیدونم چه جور میگذره این روزها. به نظرم مغزم وقتی ام پی تری ندارم خاموش میشه

3. غم فردا نخوریم  // یک دم عمر ،غنیمت



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤



ع.م. میگفت: با اشیائش رابطه ی خوبی برقرار میکنه.

فکر کردم یعنی چی؟

حالا که داریم خونه تکونی میکنیم، چیزهایی رو تعمیر و با دیدن چیزهایی صوت آخخخی رو میگیم بهتر میفهممش.

رابطه با اشیا (بر اساس "کارکردهای ذهنی در جوامع ابتدایی") ریشه در همه جاندار پنداری و آمیختن همه چیز -جاندار/بیجان؛ انسان/حیوان و ...- با هم داره .

و باعث آرامش و احساس تعلق میشه.



واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤


 

گاهی ذهن آدم اونقدر سوگیری پیدا میکنه که دیگه اصلا قادر نیست از منظری دیگر به امری نگاه کند

تمام نیمه ی دوم فیلم قوی سیاه داشتم به شدت سایکوز و نیاز به درمان و مقایسه ی شخصیت اصلی با بیمارانی که دیده بودم فکر میکردم و از فیلم خوشم نیامد




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳



3-4 ساعتی با 4 دوستم بعد از کلاس در پارک و مسیر خونه قدم زدیم و بسیار خوب بود. اولین چیزی که در یک جمع بررسی میکنم اینه که این افراد از خواست داشتن رابطه چه سود مادی(قدرت-شهرت،ارتباط با جنس دیگر) میبرند و عمیقا هم معتقدم این بدبینی اولیه نتیجه ی تجربه ی سالهاست و قبلاتر اینگونه نبوده ام. خیلی خوش گذشت چند ساعت حضور در جمع 4 دختر از میان انسانهای کنشگر،با مطالعه و فهمیده روزگار که هیچ سود و هدفی بجز لذت و استفاده از وجود و فکر یکدیگر نداشتند. اول بچه ها کمی شعر خواندند بعد درباره ی معدود بودن life stile ها و  عدم امکان داشتن زیستی متفاوت و خصوصا الگوی "دختر موفق" صحبت کردیم  بعد درباره ی تفریح و بعد هم 2 ساعتی با یکی از بچه ها مکالمه ای به نظر من مفید درباره ی se.  .xuality  و مسائل پیرامونش داشتم، حداقل نتیجش این شد که حوزه های مختلف پیرامون یکم در ذهنم تفکیک تر شد. این جمله فوکو رو به خاطر داشتم که "ما مرتبا ادعا میکنیم که در حوزه ی مسائل ج..نسی صحبت نمیکنیم اما مکالمات ما بیش از هر چیز حول این امر میچرخد"(نقل با تکیه به حافظه از سالها قبل) اما صحبتی جدی و  همراه تلاش برای کمی علمی حرف زدن کمتر با دوستان پیش می آید. 



واژه کلیدی :رابطه و واژه کلیدی :فرد

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱



بالاخره به کمک پایان نامه،٢-٣ اثر در ویکی پدیا بر جای گذاشتم .حالا میتونم بگم من هم دستی در  این همه مشارکت داوطلبانه(که باعث شده جور دیگری به ذات بشر نگاه کنم) در توسعه ی دانشنامه جهانی داشته ام!.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱



استاد آمار(دکتر م.خ.د) رئیس قسمتی از دانشگاه هم شده است. بر حسب تجربه مطمئن بودم خودم باید کارهای آماری پایان نامه ام رو بکنم،٧٠ هزار تومن دادم و از این و اون کمک گرفتم. آخر سر استاد دعوام کرد که کاری که من به عهده گرفتم را خودم انجام میدم و اگر نمیتونستم و وقت نمیکردم قبول نمیکردم. همه رو گرفت و گفت از نو خودش انجامشان خواهد داد.

آدم بسیار منضبط و دقیقی است. آدم درستی است. تجربیات زندگی و تصور من از راحت طلب بودن دیگران رو به هم ریخت. ازش به خاطر متفاوت بودن تشکر کردم



واژه کلیدی :فرد

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٠


 

ما هنوز جای خود را در این جهان نیافته ایم.

دیروز کلی تصمیم گرفته بودم، این حس تنهایی دوستی و اهمیت ندادن به روابط رو که به میمنت چند ماه تنهایی نصیبم شده رو خراب نکنم،نشد و باز رفتم در جمع کنفرانس کتاب جهاد شرکت کرده و با چند نفر از آشنایان قدیمی دوست تر شدم و کلا خوشحالم!.

حتما یه جای مدل روابط من یا شاید هم دیگران ایرادی داره که چون پیچیده و چندین عاملی است و نمیفهممش در نتیجه به جای تلاش در جهت رفعش کلا به این نتیجه میرسم همه چیز رو باید ول کرده و از نو در جای دیگر بسازمش



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٩



دوست:چه کار میکنی این روزها؟

-کار هیچی، به این فکرم که چه جور آینده ی نامعلوم رو یه شکلی بدم،مثلا گاهی به روش های خارج رفتن فکر میکنم.

پ.ن: کلا با مشاهده ی دوستانی که به فکر خارج رفتن اند به این نتیجه رسیده ام که در فکر این مطلب بودن یه جور بلند نظری و استغنا به افراد میده و باعث میشه فرد خودش رو محصور در شرایط محیطش ندونه و به بازی های حقیر دور و بر تن نده.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸


 

آقای ع.ط. دیروز میگفت خواب ها از ما باهوشترن. نوشتن خواب ها خسته کننده است اما توصیه به تامل روی اونها رو قبلا هم  از قول روانشناسان شنیده بودم. میخوام خوابهایی رو که به نظرم زنده و معنا دارند رو بنویسم ببینم چی میشه. با مقداری سانسور، دیشب:

 گروهی شیطان به شکل انسان عمدتا خانم( بر گرفته از رمان مرشد و مارگاریتا که اخیرا خوندم) من رو گرفته بودن و شدید میزدن و نمیتونستم کاری کنم. چند زندانی دیگه هم اضافه شدن، دختری از بینشون دوید و از راهی به جنگل فرار کرد. و صدها موش(برگرفته از فیلم شاتر ایلند) با دندون های تیز همراهش میدویدن و کاری بهش نداشتن. یکی از شیطان ها رفت دنبالش و موش ها خوردنش، یکی از موشها از جنگل بیرون افتاد و اونقدر خطرناک بود که ما مدت زیادی از دستش فرار میکردیم.

نتیجه: به خاطر حضور در روز ١ اسفند و مرور اخبار دستگیریها فکرم مشغول بود. یک دختر دیگر که شرایط من رو داشت، شجاعانه به جنگلی پر خطر فرار کرد و جنگل و موشها( کل فرایند جهان و زندگی) به خاطر رفتار درستش بهش کمک کردن ولی من و بقیه که موندیم گرفتار تنها جزء کوچکی از مشکلات (یک موش) شدیم.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۳


 

مثل قبل علاقه ای به بودن در میان دیگران ندارم.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۱



مارکس هم نابغه ای بوده. اریک فروم کتابی کوچک درباره ی او داشت که بهترین کتابی بود که از اریک فروم چند سال قبل خونده بودم. تا ٢ ماه دیگه وارد بازار کار میشم. بیگانگی از کار رو زیاد از قول وی شنیده ام،برا فراموش نکردنش اینجا میارمش:

"بیگانگی از کار از کجا پدید می آید؟ نخست اینکه کار برای کارگر امری خارجی است، یعنی اینکه جزئی از طبیعت  او نیست.نتیجتا در کار احساس بدبختی میکند نه خوشبختی. کارگر تنها در زمان فراغت خود را آسوده حس میکند.سر کار خود را بی خانمان و آواره حس میکند. کار اجباری است تحمیلی.

به این ترتیب کار ارضاء یک نیاز نیست ،بلکه تنها وسیله ایست برای ارضاء نیازهای دیگر و به محض اینکه اجباری در کار نباشد مانند طاعون از آن میگریزد.انسان کارگر احساس میکند تنها از نظر کارکردهای حیوانیش-خوردن،زاد و ولد یا حداکثر از نظر مسکن و آرایش شخصی- دارای اختیار است ،درحالی که از نظر کارکردهای انسانیش به سطح یک حیوان نزول میکند."

جنبه های اجباری پزشکی عمومی برای من بسیار بیشتر از جنبه های اختیاریش است ولی کار به عنوان روانپزشک برعکس.  




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧



۴-۵ فصل از جامعه شناسی گیدنز رو خوندم دارم حالم گرفته شد. اصلا فکر نمیکردم سیستم و جبر جامعه اینقدر در زندگی و سرنوشت آدم تاثیر گذار باشه و طبقه ی اجتماعی، ثروت و جنسیت (فصلهایی که تا حالا خوندم) اینهمه متعلقات بالاجبار با خودش به دنیای یک فرد وارد کنه. آمارهای تکان دهنده ای ارائه میکنه.

 




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧


 

مادر گرامی بعد از مشاهده ی نمره ی بنده در امتحان دستیاری به این نتیجه رسیده که بهتره به جای درس به فکر یاد دادن آشپزی به من باشه.

 دیروز واحد اول رو با موفقیت پاس کردم: چگونه یک پیاز را سرخ کنیم.

بعدش نشستم و تمام آماری که از کتاب جامعه شناسی گیدنز یاد گرفته بودم رو به اطلاع مامانم رسوندم:

میدونی من امروز ١.٣٠ ساعت در حال آشپزی بودم؟ میدونی خانم ها هفته ای ۶٠ ساعت در خانه کار میکنن؟ میدونی پیشرفت تکنولوژی این ساعت رو کم تر نکرده؟ میدونی کار خونه ٣٠-۴٠ % تولید ثروت یک کشور رو ایجاد میکنه؟ و...

مادر هم از با این بیانیه مخالفت میکنه و معتقده این زن ها اند که جلو اند و اگر میخواست انتخاب کنه حتما زن بودن رو انتخاب میکرد و کار خونه رو در جهت پرورش یک انسان میدونه و اون رو لذت بخش تر از هر کار ماشینوار بی روح دیگری ذکر میکنه.

پ.ن: ادبیاتش اصلا ادبیات مامانم نبود و تحریف شده بود.

 



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٥



هر سال ٢-٣ باری، ٨-٧ دوست باقی مانده از اجتماعات نوجوانی دور هم جمع میشیم. این افراد صمیمی و قدیمی ، خوب و شاد و هر کدام به نوعی و در جهتی در حرکت رو دوست دارم.

زهرا (که از بهترین مامانهایی است که دیده ام و به طریقت و خودسازی علاقه مند است) امروز ٢ نکته گفت که برام جالب توجه بود:

١. میگفت ١ سالی است تصمیم گرفتم فیلم نبینم چرا؟ چون ٢ عالم داریم ،عالم خیال و عالم معنا. عالم خیال یعنی تصویری که ما با کمک حواس از دنیا در ذهنمون ثبت میکنیم و عالم معنا یعنی مفهوم و کلیت و معنایی که از این تصاویر بیرون میکشیم. موندن در عالم خیال مرحله ای نازل تر از بودن در عالم معنا است. خاصیت فیلم ها در مرور مداوم صحنه هایش در ذهن است و این چیزی شبیه مرور مداوم مسائلی از این دست است که فلانی در اون لحظه چی گفت؟ اون که اون کار رو کرد چه منظوری داشت؟ و ... به جای توجه به مفهوم نهایی ای که باید از این تصاویر ذهنی دریافت.

٢. یادم رفت!



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٥



 ٣ تا فیلم دیدم:

Silence by Bergman, Shutter Island, The fall by Davis fischer

اولی فیلمی رئال بود، با حداقل کلام و حداقل جاذبه های هالیوودی خوشم آمد. دومی در لحظه خوشم آمد ولی بعد نه، کلا معما وار و داستان سرایانه بود. سومی اما خیلی خوب بود. ماجرا حول داستانی میگذشت که بیمار آقایی برای دختر 5 ساله،بیمار دیگر بیمارستان تعریف میکرد و اثری که این رابطه روی هر دو گذاشت. بازی شخصیت کودک خیلی خوب بود.

کلا قدرت خیالپردازی من زیاد نیست و با فیلم های جادویی و تخیلی ای که باید حس فضا رو بگیری و همراه با نویسنده وارد دنیایی معماوار و رازآلود و شگفت بشی خیلی رابطه برقرار نمیکنم، اما خیلی لذت میبرم از فیلم و داستانهایی که در آن از تخیل استفاده میکنه اما بهت از همون اول میگه که این جزء غیر واقعی است و لازم نیست تو هم همراه بشی. مثلا این فیلم که قسمت تخیلیش داستانهایی بود که تعریف میشد و همه میدونستیم که داستان کودکانه است و باید خیال انگیز باشد،یا نوشته های گابریل مارکز که اونقدر از عمد اغراق های غیر واقعی میکنه که دنیای جادویی خودش رو خودش به شوخی میگیره.

این پروازهای ذهنی و رویاها آدم رو از حصار اکنون خودش فراتر میبره و وجود مدل های دیگر بودن و جهانهایی متفاوت رو نوید میده.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٥


 

ملکیان آخرین بار که مشهد بود خیلی روی قبول و درک و پذیرش تنهایی ذاتی بشر تاکید میکرد و یادم نیست با چه دلیلی ولی عدم مواجهه با اون رو منشا بسیاری از بی اخلاقی ها میدونست.

داشتم میگفتم که عبدالله بیش از ۶ ساله تهرانِ و از ما جدا شده یاد این حرف افتادم.



واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤



We are just a moment in time,
A blink of an eye,
A dream for the blind,
Visions from a dying brain,
I hope you don't understand

By Anathema



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤



طیبه ی گرامی یک پست نوشته بود که خیلی آدم رو تحریک میکرد در مورد مشکلات مریوط به ج.نسیت فکر کنه. ٢ تا مورد به ذهنم رسیده بود،دیشب بخش ج.نسیت جامعه شناسی گیدنز رو میخوندم دیدم واژه ای رو معرفی کرده که یکی از درگیری های من رو در قالب اون هم میشه بررسی کرد و سومیش رو هم اضافه کردم.

١. سیاست:

اصولا نه در اعماق، که در لایه های اولیه ی ذهن من سیاست امری مردانه است. ٢ دوست خانم دارم که علوم سیاسی میخونند. هر وقت اونها رو میبینم نمیتونم از ابراز تعجب خودداری کنم. دفعه ی آخر ١٠دقیقه ای وقت داشتم که با یکیشون صحبت کنم و تو فکرم بود از فرصت استفاده و سوالات اساسی سیاسی ام رو مطرح کنم. پرسیم: ببین.... تو ... سیاسیت میخونی... نمیییترسی؟!!

و اون بنده خدا هم که از تعجب ابروهاش رو بالا انداخته بود توضیح داد که سیاست خوندن ترس نداره که دختر و ...   خودم بعدا کلی به اون فضا خندیدم.

آشنا نبودن با سیاست باعث اشتباهات اساسی ای در زندگی من شده است.

نه اینکه مهم باشد مثلا الان باید طرفدار کدوم گروه باشم و یا از اینکه از چیزهایی دفاع کرده ام ناراحت باشم،اصلا؛ بلکه آشنا نبودن با مفاهیم اساسی ای مثل قدرت،نظام و سیستم باعث داشتن تصوری ناقص و ساده اندیشانه از دنیا شده است که منجر به انجام فعالیتهایی اشتباه و بی فایده شد.  مثلا من واقعا فکر میکردم اگر با جمعی "انسان خوب" کاری را شروع کنم حتما موفق خواهیم شد و لجظه ای رو که به این نتیجه رسیدم که انسان خوب بسیار کم اهمیت تر از سیستم و قوانین و نظام و حاکمیت خوب است رو فراموش نمیکنم . و متاسفانه انبوه انرژی و زمانی رو که هدر دادم تا بالاخره به این نتیجه رسیدم را نیز.

یا شوکی که بهم وارد شد وقتی لمس کردم پا گذاشتن بر روی دم یک مقام چه واکنش خشنی رو به همراه خواهد داشت. 

خواست شناخت محیط پیرامون بدون داشتن درک درستی از مفهوم قدرت مثل این است که کسی بخواد جامعه ،آدم ها و روابط رو بدون در نظر گرفتن" ج.نسیت" و مسائل مرتبط با اون تفسیر کنه،این آدم بعد از مدتی به این نتیجه میرسد که دیگه نمیتونه بفهمه چی داره اتفاق میافته، چرا این واقعه رخ داد و... .

٢. تج.اوز:

"از یک جهت همه ی زنان قربانی تج.اوز ج.نسی اند. تج.اوز ج.نسی جزئی از یک نظام تهدید مردانه است که زنان را در ترس و وحشت نگه میدارد. تج.اوز اکثرا نتیجه ی میل ج.نسی لبریز شونده نیست،بلکه نتیجه ی پیوند های میان تمایل ج.نسی و احساس قدرت و برتری است.عمل ج.نسی اهمیت کمتری دارد تا خوار کردن زن" .

به نظرم میزان واقعی تج.اوز و خطرات ناشی از اون در جامعه هر چقدر که باشد ،فرهنگ ما با علاقه اون رو چند برابر جلوه میدهد (داستان های جذاب صفحات حوادث نماد آن) و بدین وسیله دلیلی منطقی برای سلب استقلال زنان و وابسته کردن آنان فراهم میکند.

حق حضور در مکان های دور در زمانهای دیر یکی از مهمترین دغدغه های نوجوانی و حتی-متاسفانه- اکنون من را تشکیل میدهد. نترسیدن از حضور تنها در خیابان، نترسیدن از سوار تاکسی شدن، نترسیدن از شب چیزهایی ساده و ابتدایی است که عمری از من گرفت .ترسهای خودم یکطرف، اضطراب و نگرانی ای که کارهام به مادرِ  همراهم وارد میکند یکطرف.

٣. آزار ج.نسی (sexual harassement):

به نظر من مفهوم آزار ج.نسی به سبکی متفاوت در محیط های دانشجویی که من تجربه اش کرده ام رواج دارد.

معنای اصلی این واژه این است: "در واقع در محیط کار میزان خشونت واقعی علیه زنان اندک است.با وجود این آزار ج.نسی بسیار رایج است.آزار ج.نسی را میتوان به استفاده از قدرت به منظور تحمیل خواست های جنسی تعریف کرد.تصمیم در مورد اینکه با چه کسی روابط ج.نسی داشته باشیم بخشی اساسی از اعمال کنترل بر زندگی خودمان است و آزار ج.نسی این حق انتخاب را سلب میکند. از زنان انتظار میرود صحبتهای ج.نسی،اشارات یا نزدیکی جوییهای فیزیکی ناخواسته را تحمل کرده و اهمیت ندهند . بدیهی است تمایز قائل شدن بین آزار ج.نسی و آنچه که میتواند نزدیکی حویی مشروع از جانب مردی نسبت به یک زن تلقی شود آسان نیست. در انگلستان از هر ١٠ زن ٧ نفر در زندگی شغلی خود به مدت طولانی دچار آزار ج.نسی میگردند. بسیاری این زنان در حفظ آهنگ معمول کار خویش با دشواری روبرو میشوند،مرخصی استعلاجی میگیرند و یا بکلی از کارشان دست میکشند."

 شکل مشروع نماتر و ملایمتر این آزار خواست نزدیکی روانی به فردی بدون خواست و اجازه ی خود و با هدف ذهنی دوستی و ازدواج است.

احساس خطر ناشی از این نزدیکی های تحمیلی حداقل باعث شده است من از ٢ فعالیتی که برایش بسیار زحمت کشیده بودم ناگهان خارج شوم. خودسانسوری ها و فیلم بازی کردن ها و احساس گناه و دنبال خطای شخصی گشتن ها بماند.

پ.ن: بلاگ اسپات از فیلتر در بیاد ،در این فکرم بخش ها یا همه ی این مطلب را در وبلاگ بگذارم،بگذارم،نگذارم؟



واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۳


 

Coming Back

 to Life



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۸



رفتم فیس بوک بنویسم:

فرمان یازدهم:

 غر نزن!

دیدم گویا! تظاهرات بوده و جو سیاسی است و نباید فضا رو خراب کنم. کلا خجالت کشیده و برگشتم.

این خجالت خوب نیست، به نظرم نوشتن و سخن گفتن با مناسبت ها و درگیر اتفاقات روزانه شدن خوب نیست. جو گیر و توده وار رفتار کردن خوب نیست. برا همین روزنامه خوب نیست. درسته به آدم احساس دغدغه مند بودن میده باعث میشه گروه دوستی و هم پیمان پیدا کنه و خودش رو در میان آنها و با معیارهای اونها تعریف کنه.باعث رضایت از زندگی و خود میشه. باعث انقلاب میشه.

 این دغدغه ها در جامعه ای ثبات یافته کمرنگ ترن، چنین جامعه ای جمعی مرفه بی درد ایجاد میکنه که فرصت میکنن روی مسائل ریشه ای با آرامش فکر کنن و هر کس موضوعی رو طولانی مدت و نه به طور روزانه پیگیری کنه   

ولی در فضا و دنیای خیالی زیستن، و کنش گر نبودن هم بده.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٦



چه بدبختی ای گیر کردیم ها!

یک آزمون دادم،از ٢٠٠ شدم ١١۴!

واقعا زحمت کشیده و خسته نباشم. طی ۴ ماه از ٩٠ رسیدم به این ،حالا اگه در این ۴ روز باقی مونده به ١٣٠ نرسیدم اسمم رو ...  نگران



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۳



به نظرم یکی از مهمترین عواملی که باعث اهمیت داشتن خانواده در جوامع غیر پیشرفته نسبت به جوامع مدرن میشود عدم امنیت و نیاز به داشتن مجموعه ای افراد هم پیمان است. خانواده قرار دادی است متقابل برای حمایت از هم . تو جوانیت را کار میکنی و فرزندانی را بزرگ میکنی و آنان در پیری به تو احترام میگذارند و زندگیت را تامین میکنند،قرار دادی که فکر کنم بنیاد نیاز به داشتن قبیله در قرنهای گذشته بوده است. قبیله ای که پشت تو بود، در صورت مردن خون تو را رها نمیکرد و ... . با قدرت گرفتن نهاد های تامین اجتماعی مانند ،بیمه ی بازنشستگی، خانه های سالمندان، پلیس، NGO های خیریه حمایتگر بیماران و .. نیاز به داشتن افراد هم پیمان کمرنگ تر میشود.

در ایران اما باید برای حفظ جامعه،قراردادهای فامیلی و هم خونی جدی گرفته شود. مثال داستان عموی گم شده ی ما. من: جناب سروان،ما که درموندیم،شما برای پیدا کردن ایشون چه کمکی میکنین؟  - ما اگر ایشون فوت کردن یا زندانی شدن یا توسط گشت دستگیر شدن بهتون خبر میدیم( که خودش نشانه ی پیشرفت نسبی و خوب سیستم اطلاعاتی کشور بود) ولی کسی براتون دنبالشون نمیگرده،خودتون باید تقسیم شین و شهر رو بگردین. پول به دعا نویس هم ندین،بیاین بدین خیریه ی ما.

مثال دیگرش بلایی است که سر مریض های بی همراهی در بیمارستان ها میاد و بارها شاهدش بوده ام.



واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٢


 

از هر جا که بگذری باز میرسی به اول خط : pink floyd و دوستان 

(محمد با علاقش به این گروه من رو با موسیقی آشنا کرد که تشکر میکنم)

Doctor,doctor what's wrong with me?//the supermarket life is getting long.....

No tears to cry/no feelings left/This specious has Amused Himself to Death.



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٢



عموم مریضه،عموم ٣ روز گم شد. فقط بابام و من و زینب مشهد بودیم و دنبالش میگشتیم. خیلی داد زدم. سطح اضطراب جدیدی رو تجربه کردم که لازم بود برای شرایط. حالا که ماجرا تموم شده همه از تجربیات قبلی ترسناکشون میگفتن. عمه ام از کارهای سیاسی-دانشجویی زمان انقلابش میگفت. دلی داشته. و عموی دیگرم از فرار کردن هایش از دست نگهبانان .

اضطراب خوبه ،من رو جدی میکنه . چندیست متوجه شدم باید شجاعتر از این باشم. به قول پیلاتر پیلاطس،شخصیت خوب پرورده شده ی "مرشد و مارگریتا" ترس بزرگترین گناه است.

نترسیدن هدف وجودی من.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱



درگیری فعلی من با فیس بوک اینه که خانواده و گروه های مختلف دوستان و همکاران همه قاطی شدن و بنده که تا حدی چند روی مختلف درمیان هر کدوم داشته ام (بعضی جاها من مختلف بوده ام ولی بسیاری جاها تنها هیچ تلاشی برای تغییر ذهنیت افراد نسبت به خودم نکرده ام و باز هم نخواهم کرد) الان نمیدونم باید با کدوم رویم در این فضا رفتار کنم!

به عنوان مثال نوع رابطه ام با خانواده خیلی جاها مبتنی بر مسخره بازی و چرت و پرت گویی های بسیار بیمزه ولی پر از احساس صمیمیت( صمیمیت خانواده به من که حس طنز ضعیفی دارم،اجازه میده هر چیز بیمزه ای که دلم خواست رو بگم) و جدا از جدیت بوده است . در حالی که در بعضی شرایط دیگه فردی معقول تر ،در ذهن خیلی ها  آدمی سطحی ،ساده و مذهبی و در ذهن خیلی ها فردی جدی و عصبانی ام .

برای خودم خوبه،یکم یکدستم خواهد کرد؛ دلم میخواد زمانهایی که روحا میتونم و در فیس بوک وقت میگذارم، کمی در راستای گسترش جو بازی و مسخره بازی و در عین حال وقت تلف نکردن و عمق داشتن تلاش کنم. بسیار با شخصیت های معقول و باکمالات تصنعی مخفی شده پشت جدیتهایمان مخالفم  .

ولی نمیدونم بقیه ی خانواده هم از اینکه مخاطبم در این فضا شوند راضی خواهند بود یا نه. خودم هم احساس لوس بودن میکنم چه برسه به بقیه.

بازی کردن قوانینی داره(که بعدها خواهم نوشت)به نظرم مهمترین آن شفافیت و نداشتن منظور ثانویه و رازگویی است، که باید بیشتر رعایتش کنم.

کلا این مسئله رو دوست ندارم .



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه و واژه کلیدی :بازی

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩


 

این کتابهای درسی رو که میخونم جدیدا خیلی تعجب میکنم. هر تک جمله ی کتاب حاصل یک مطالعه است. حتی اگه قبلا به خیلی چیزها با نتیجه گیری منطقی میرسیده اند امروزه پزشکی رفته به سمت پزشکی مبتنی بر شواهد،یعنی دیگه به این نتیجه رسیده اند که اونقدر بدن چیزهای ناشناخته داره که ما هنوز قابلیت نتیجه گیری منطقی با توجه به مقدمات ناکامل خود رو نداریم و برای نوشتن کوچکترین جمله ای در کتاب باید آمار بگیریم و ببینیم آیا واقعیت با تصورات ما سازگار است یا نه. ساده ترین کتاب های درسیمان حاصل قرنی کار تیمی جمع کثیری آدم است. آدم هایی که هر کدوم زیسته اند تا ۴ جمله به جملات این کتاب اضافه کنند و خوش بحالشون.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٦



ما ملت ایران همه باهوش و زرنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

از زهد تقدس زده صد طعنه به سامان
داریم جمیعا هوس حوری و غلمان
نه گبر نه ترسا ، نه یهود و نه مسلمان
نه رومی رومیم و نه هم زنگی زنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال)، یکصد سال پیش



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۳



And who can say where the road goes,
Where the day flows?
Only time...

Who knows?
Only time...



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۳


 

گاهی فکر میکنم من که (به طور کل )شرایطم نسبت به خیلی های دیگه راحت تره و درد مشخصی ندارم ،این قدر سختمه زندگی و زیاد به این نتیجه میرسم که کلا نباشم بهتره، پس بقیه چی دارن میکشن.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۳



زینب یه رمان گرفته که اسمش گرفتم: از دو که حرف میزنم / از چه حرف میزنم

حتما خواهمش خواند. نویسندش ژاپنی است و پشت جلد مینویسد: خوشحالم که طی این همه سال تحت هیچ شرایطی از دویدن دست برنداشته ام. مترجم توضیح میدهد که او میکوشد با سهیم کردن خواننده در تجربه ی دویدن های هر روزه اش ،او را با خود همپا کند .او دویدن را جزئی لاینفک از حرفه ی نویسندگیش میداند.این دو در هم تنیده اند . انکار دویدن استعاره ای باشد از فعالیت هر روزه ی او در دل زندگی. او در مقابل دنیا کوتاه نمی آید...

نفس دویدن همیشه به نظرم کار خوب و لذت بخشی می آمده (که انجامش نمیدم) ،حالا یکی پیدا شده که معنایی اضافه تر را هم بر این حرکت افزوده.  دویدن و نوشتن

..........................

چند روز بعد: زینب خوندش و میگه اصلا خوب نیست و مثل "قورباغه رو فورت بده" است و این ژاپنی ها کل چیزی که میفهمند کار و تلاش است ؛ولی شبیه تو است و خوشت خواهد آمد :( 



واژه کلیدی :فرد

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢


 

صدای فلوت میامد. ۵ دقیقه ای دم پنجره واستادم تا فهمیدم ضبط نیست و گدایی داره به زیبایی آهنگ محزونی رو میزنه. هنرمندانه میزد. دویدم تا تونستم پولی بهش بدم. اگه منم بلد بودم (و جرئت میکردم) در خیابان میزدم و پول هم قبول میکردم ،شریفترین شغل.

موسیقی اون نیست که در کلاسها درس بدم ،موسیقی اونه که مردم باهاش زندگی کنن :)



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠


 

محمد ۵٠٠ تا آهنگ جدید بهم داده، ٢ روزه روی شماره ی ١١ گیر کردم ،صدایی غم انگیز با همراهی پیانو و گیتار که در زمینه ی بقیه ی آهنگ های دردناک این آلبوم اثر خودش رو نشون میده.

parisienne moonlight by Anathema

I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You have inside

You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me

And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To feel...



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠


 

من آدم احساساتی و مامانی ای نیستم و به نسبت خواهر و برادرام رابطم با مامانم بدتره. چند وقته متوجه شدم که هر بار که مامانم از مسافرت میاد انگار با خودش یه ته رنگ قرمز میاره و پخش میکنه و فضا رو گرم و مطمئن تر میکنه. کلا نقشش پر رنگه

با وجود اینکه یک سری چیزهاش رو قبول ندارم ،اما اکثرا من رو یاد شعر "مادر موشه عاقل بود زنی بالغ و کامل بود" میندازه



واژه کلیدی :فرد و واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۸


 

خدایا این فیس بوک آدم رو رسما له میکنه

بر خلاف وبلاگ که به آدم این حس رو میده که مرکز جهانه و اگه نباشه وبلاگم نیست و کامنتی هم نیست و هیچی نیست

این فیس بوک با آدم های بسیار فراوانش که هر کدوم برای خود جهانی بزرگ و کشف نشده دارن و روابط پیچیده و شبکه مانندش، چه باشی چه نباشی، شبانه روز به حرکت خودش ادامه میده و آدم رو از احساس حقارت و پوچی و بی اهمیتی لبریز میکنه.

فیس بوک مثل مبایل تغییر زیادی در روابط و بودن افراد ایجاد خواهد کرد. من که هنوز باهاش کنار نیامدم



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠


 

از کلانتری می آمد، تمام دو ساعتی که اونجا بود رو کنار جوان لاغر ٢٠ ساله ی معتاد دزدی گریه کرده بود.از "جنایت و مکافات" میگفت. به این جامعه که این طور انسانها رو به سمت مرگ میبره لعنت میفرستاد. جبر جامعه رو قدرتمند تر از توان جوانانش برای سالم ماندن میدونه .یادمه سالها قبل سر اعدام خفاش شب هم همین طور بود.

با اینکه هر روز در کارش معتاد میبینه،هنوز وجدانی زنده داره.



واژه کلیدی :فرد

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧


 

اونقدر نسبت به اخبار و وقایع و رسانه ها ابراز بی علاقگی و فرار کرده ام که دیگه بابام هم صداش درآمد:

 _بیا این برنامه رو ببین.  - نمیام،از تلوزیون متنفرم.   _تو غِلَط میکنی! آدم باید بینش اجتماعی داشته باشه،گناه میکنی در حق جامعه. بیا ببین بعد بگو مثلا مخالفم نه اینکه کلا نبین.

-چه عجب!‌ چه دعوا شدن خوشحال کننده ای.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢



١.آقای ه تازه از نیوزلند برگشته،خیلی تشویقم کرد که نمون اینجا،برخلاف بقیه میگفت usmle و زبان رو بدی میتونی پذیرش بگیری و کار ساده ایست. گفتم تحریمه، گفت آدرس داداشم که ترکیه است رو بده و همون جا هم امتحان بده.  در مقطعی هستم که اگه امتحان ندم (چه برم چه نرم)دیگه نمیتونم. همتی میخواد و جسارتی و پولی

٢. دوستی رو شنیدم که ازدواجی بسیار عجیب با آقایی ٢۵ سال بزرگتر کرده، آقا رو میشناختم و برا همین خوشحال نشدم ولی بنظرم بسه این همه یکسان و قالبی زیستن،اون هم مدل زندگی ای که میدونیم اشتباهه .از جرئت این دختر با وجود مخالفت اساسی همه بسیار لذت بردم.

٣. حسین و ثمین هم برگشتن از نیوزیلند،بزرگ شده بودن؛ اول بچه های جمع رو خیس کردیم. بعد یه متن مردم آزارانه رو ٣ نفره تمرین و به فاطمه،فائزه،طلیعه،حسین، عبدالله،محمد،نرگس،مریم،احمدعلی،زینب،عاطفه و صبا زنگ زدیم ؛ کلی بد و بیراه از هر کدوم شنیدیم.



واژه کلیدی :زندگی من و واژه کلیدی :بازی

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱


 

یه زمانی آرمانهای اجتماعی(در حد خودم) داشتم و با جدیت اونم در حد خودم تلاش میکردم.

الانا یا دنبال مسخره بازی و شوخی ام و یا دنبال هدفهای فردی.

یه دلیلش اینه که به ناتوانی خودم و رویا بودن خیلی چیزها با این توان عملا پی بردم و دنبال قوی شدن شخصی هستم ولی ... 



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠


 

به علت بی تحرکی احساس اضمحلال جسمی و روحی میکردم. رفتم ورزش

اگه برم طبِ ورزش و در راستای گسترش حرکت در جامعه تلاش کنم تاثیر بیشتری بر سلامت روان افراد خواهم داشت.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩


 

از اینکه صداهایی هست که این طور آدم رو منقلب میکنه متعجبم

چه زیباست شعر قدیمی و لطیف نوایی گویا از سعدی ، با صدای اپرایی دریا دادور و همراهی پیانوی پدرش.

به دنبال محمل چنان زار گریم

که از گریه ام ناقه در گل نشیند

میخوام پرواز کنم با اوج گیری صدایش.



واژه کلیدی :نواها

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱


 

همش فکر میکنم اگه برگردم به سال اول دانشگاه،چه اشتباهی رو تکرار نمیکنم.

خییییلی من اشتباه کرده ام و خیلی جاها بیفایده وقت و انرژی ای که داشتم رو هدر دادم. سمانه ر. و دکتر حسینی ن. سال ٣،یه بار نشستن و نصیحتی کردن: اگه پسر بودی بهت توصیه میکردم ٣ تا کار رو در دوران دانشجویی بکن ١.درس بخون ٢.کار دانشجویی ای پیدا کن ٣. یک فعالیت فرهنگی مشخص داشته باش  و دست از این بیهدفی و پراکنده کاری بردار. چون دختری دومی رو نمیخواد بکنی.

اون موقع کار هیچ مفهوم و ارزشی برام نداشت چون هیچ کدوم از دوستان و آشنایان دختر اطرافم کار نمیکردن و تقصیر مامانم هم بود که ذهن ما رو از این موضوع همیشه با زرنگی دور میکرد،شاید دوست نداشت بچه هاش مثل دانشجویی خودش درگیر کار و پول درآوردن بشن.

#یکی از آشنایان هم سن و سال و هم رشته آقایی است مستقل و موفق چون از دوران دبیرستان مدرس زبان هم بوده است و زندگیش را خود پیش برده است.

من آدم مستقل و آزادی نیستم،چون وابسته ام. من وقت زیادی را در فعالیت هایی بیخود هدر داده ام ،وقت و انرژی ای وافر که کاملا میتوانست کاری مفید را پیش برد اگر درست هدایت میشد.

#به قول دوستی : آزادی هم قیمتی دارد،چند؟

همون لحظه که دکتر حسینی ن. گفت نمیخواد کار کنی چون دختری، باید این رو میفهمیدم، نفهمیدم.

#البته جنبه های خوب قضیه را نباید فراموش کرد. به زینب میگم تو اشتباه من رو نکن برو زبان یاد بگیر و درس بده. میگه مگه من دیوانه ام عمری رو که میتونم صرف کارهایی که دوست دارم کنم برم بیخودی هدر بدم.   



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦



بی بی سی یک مصاحبه با محمود دولت آبادی داشت ،با فائزه دیدیم. ٢ تا نکته ی جالب داشت:

١. روی این نظر که انقلاب اسلامی ، حرکت روستاییان در مقابل شهری شدن بوده است تاکید میکرد و کتابهای خودش رو ثبت کننده ی برهه ی تاریخی مهم تغییر زندگی روستایی به شهری و شرایط زندگی روستایی در اون دوران میدونست .

فقط جای خالی سلوچ رو ازش خوندم ،قشنگ تصویر میکند آن زندگی را.

٢. خودش از خانواده ای فقیر در روستای دولت آباد برخاسته است. در مورد کار که جزو جدایی ناپذیر زندگی روستایی از زمانی که بتوانی راه بروی و در مورد تاثیر زیاد پدرش صحبت میکرد. خیلی ناز،میگفت: بابام شاید در تمام عمرش چند جمله مستقیم با من حرف نزده باشه. یه بار از زندان آزاد شده بودم خیلی افسرده بودم گفتم :بابا دل مرده ام،حوصله ی هیچی رو ندارم ، گفت: "کار کن، کار"



واژه کلیدی :فرد

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥


 

دور هم بودیم،بحث چندین دقیقه ای رفت روی مذهب،اما چیز درست درمونی از کسی شنیده نشد. صبا آروم گفت : میدونی همیشه چی دعا میکنم؟

- آره میدونم!،بگو ببینم خودت میدونی؟

_: اینکه هیچ وقت آدمی نشم که دیگران عقایدشون رو ازم قایم کنن،اون موقع دیگه هیچ راه تغییری ندارم.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥



یکی از فعالین قدیمی مشهد(اونقدر با سابقه که دوستاش به شوخی این سوال رو مطرح میکنند که آیا ایشان قدیم است یا حادث؟!!) یکی از جوونترها رو این طور نصیحت میکرد:

"حالا  که به اون همه سال کار دانشجویی فکر میکنم میبینم که چیزی از توش در نیامد، چیزی یعنی چی؟ یعنی از بین ما هیچ کدوم تبدیل به یک آدم تاثیر گذار در جامعه نشدیم. بجز  ایکس و ایگرگ که یکم دارن تخصصی تر در حوزه های ..و.. کار میکنن و شاید بشه بهشون امیدی داشت. 

ما فکر میکردیم در دوران دانشجویی حلقه هایی تشکیل میدیم و بعد که هر کدوممون در رشته ای در نقطه ای از این کشور تخصصی گرفتیم با استفاده از اون ارتباطات قدیمی کاری خواهیم کرد،اما این طور نشد.

 نمیدونم شرایط سود گرایانه ی فعلی جامعه است یا درستش کلا اینه ولی پیشنهاد میکنم دنبال کارهای بزرگ و جمعی نرین. دنبال جمع های کوچک دوستانه باشین با هدف های ریز و مشخص ،طوری که در یک بازه ی محدود همه سود مشخصی رو به دست بیارن . "

 




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥


 

Conrad fichar:"She is such a smart teacher that just makes me look as i have Down Syndrome"



واژه کلیدی :flash

نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۱



اکثر آدم ها خصوصا هم سن و سالهای خودم و خودم این احساس رو در آدم برمی انگیزند که با یکی که تا دیروز کوچولویی ناز و شاد بوده ولی زندگی سختی های زیادی رو یکدفعه بر شانه هایش گذاشته و حالا اون کوچولو ناباورانه داره تمرین بزرگ و قوی شدن میکنه ، مواجهی.



واژه کلیدی :رابطه

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠


 

پایان نامه ام درباره ی اعتیاد و خودکشی بود. مهمترین چیزی که این بین یاد گرفتم این بود که خودکشی "فریاد کمک خواهی" نیست،بلکه "فریاد جانداری است که در قفس گیر افتاده" ، موجودی که در مشکلی گیر کرده و راه فراری نیز برای خود نمیبیند.

آزادی و دوری از درماندگی، مهمترین اصل زندگی.




نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩



چند فعالیت انجام دادم، آرامش و ثبات رو برگردونم. مقداری برگشت.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸



طفلی به نام آرامش و ثبات چندیست گم شدست.



واژه کلیدی :زندگی من

نویسنده : فاطمه ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸


 

Be serious

Be strong

 




نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥